۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

چند نکته برای مباحثه

درباره ماركسیسم و رویارویی‌ عـلـــــم و خــرافه

  نكاتی درباره حقايق علمی و بينش كمونيستی 


   
این آخرین بخش از مجموعه ای است که تحت عنوان «مارکسیسم و رویارویی علم و خرافه» از سوی ما منتشر می شود. در بخش های قبل، مقاله ای از سایت «شورش» که توسط رفقای افغانستانی اداره می شد را به تفکیک در وبلاگ خود آوردیم. همانطور که در مقدمه ای بر آن مقاله نوشتیم:
«در این دنیای طبقاتی که جهل و خرافه به ویژه به شکل باورها و ارزش های دینی بیداد می کند، هر اثری که در دفاع از علم و حقایق علمی تولید شود و افکار کهنه و ضد علمی را به مصاف بطلبد، غنیمت است.... بخشی از نوشته حاضر به موضع گیری و جمعبندی و سنتز کمونیست ها در مورد مذهب، و نیز مفهوم و رابطه ایدئولوژی و علم مربوط می شود. از آنجا که این نکات بسیار مهم هستند و هم اکنون در میان نیروهای کمونیست انقلابی و روشنفکران چپ دنیا بر سر همین نکات بحث و جدل جریان دارد.»
در اینجا لازم می دانیم نظرات «جمعی از فعالین کارگری» را در زمینه بحث علم و ایدئولوژی و نقطه نظرات تئوریکی که رفقای سایت شورش (به ویژه در قسمت سوم مقاله فوق الذکر) مطرح کردند، جلو بگذاریم. به این امید که مباحثات بیشتری در مورد این موضوعات مهم جریان یابد و به دقیق تر و عمیق تر شدن بحث کمک کند.
****************

     نكاتی درباره حقايق علمی و بينش كمونيستی


   بیش از یک قرن است که در جنبش بین المللی کمونیستی، رفتار و گرایشی سر برآورده که ملاحظه کاری و عقب نشینی و سکوت در برابر مبانی خرافی و احکام ستمگرانه دینی را موعظه می کند. این گرایش خود را پشت توجیه ها و استدلال هایی مانند «شخصی بودن دین»، «لزوم احترام به عقاید فردی مردم» یا «عمده نکردن مسائل فرعی که باعث انفراد و دوری نیروهای سیاسی از توده ها می شود» پنهان می کند. در ابتدای قرن بیستم، پیشروی های بشر در عرصه انقلاب اجتماعی و نیز جهش های تعیین کننده در تکامل علم و تفکر ماتریالیستی دیالکتیکی به عقب راندن و تضعیف نهادهای دینی و ایده های کهنه و ستمگرانه مذهبی انجامید. اما بعد از شکست و فروکش موج آغازین انقلاب های کمونیستی، شرایط برای قد علم کردن و شیوع گسترده دین در سطح بین المللی مساعد شد. امروز یک گوشه از چهره زشت نظام جهانی سرمایه داری امپریالیستی، همین احیاء گری و «نوسازی» دینی است که مشخصا در شکل های بنیادگرایی، «نواندیشی»، قیامت گرایی اسلامی و مسیحی و جریان دورگه مسیحی ــ یهودی ظاهر شده است. در شرایطی که جامعه بشری در منگنه نظام طبقاتی و بحران های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی قرار دارد، بحران فکری نیز فراگیر می شود. این وضعیت، توده های مردم را به دنبال دستاویزها و سراب ها و وعده هایی روان می کند که بار سنگین این زندگی دیوانه وار و بیرحم را، حتی اگر در عالم خیال و توهم هم که شده، برای شان سبک تر کند. کوچکی و ضعف قطب انقلاب  کمونیستی و جریان نواندیشی و روشنگری باعث شده که حتی جامعه روشنفکری نیز به گرایش های شبه مذهبی و عرفانی آلوده باشد، و بسیاری از قشر تحصیلکرده هم تفکر علمی را چیزی علی السویه یا هم تراز با طرز تفکرهای دیگر ببینند. بنابراین، دفاع از علم و تفکر علمی و روش ماتریالیستی دیالکتیکی، به نقد کشیدن و مبارزه با ضد علم و خرافه و طرز تفکرهای مذهبی و شبه مذهبی، به یک حرکت خلاف جریان ضروری تبدیل شده است. بدون این حرکت، پایه های مبارزه طبقاتی و اجتماعی، و شالوده انقلاب توده ای و آگاهانه کمونیستی، سست خواهد شد.

سه دهه حاکمیت اسلام سیاسی در ایران، و نطفه بستن و شکل گیری یک جنبش بنیادگرایانه و ارتجاعی اسلامی در کشورهای مختلف به ویژه در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا، کمونیست های انقلابی و نیروهای مترقی و نواندیش را بیش از پیش متوجه ضرورت مبارزه با اسلام سیاسی و تئوری و پراتیک ایجاد حکومت دینی کرده است. در این مبارزه عموما قوانین و احکام حکومتی که در قالب شرع اسلامی عرضه می شود، و ستمگری های آشکار زن ستیزانه و پدرسالارانه، آماج قرار می گیرد. کمبود آشکاری که در این زمینه به چشم می خورد و از تاثیر آن می کاهد، پرهیز از چالش فکری بر سر تفکر دینی، و مقولاتی مانند بندگی و ایثار و قدر گرایی است که در کنج ذهن های مومن خانه کرده، و پایه های فرهنگ و ایدئولوژی مسلط را تقویت می کند. توده های مردم، منجمله بخش بزرگی از تحصیلکردگان جامعه، حامل چنین تفکر و فرهنگی هستند. ما قصد نداریم راه حل های اراده گرایانه و ساده انگارانه ای را برای «حل» مساله دین ارائه کنیم. منظورمان هم این نیست که چنین مبارزه فکری ــ ایدئولوژیکی را پیش شرط کسب آگاهی انقلابی (طبقاتی و سیاسی) توده ها معرفی کنیم. اما باید تاکید کنیم که بدون جرات کردن به دفاع از تفکر ماتریالیستی دیالکتیکی، به دفاع از علم، بدون هجوم به خرافه و ضد علم، بخش مهمی از زنجیرهای اسارت ذهنی مردم دست نخورده باقی خواهد ماند. بدون این کار، رشته های پیوند فکری میان توده های تحت ستم با ستمگران حاکم که فرهنگ و ایدئولوژی مسلط بازتاب و تقویت کننده منافع طبقاتی آنهاست زیر ضرب نخواهد رفت و این پیوندها به مثابه چشم اسفندیار مبارزه و اعتراض مردمی بر جای خواهد ماند و عمل خواهد کرد. به علاوه، اگر کمونیست ها جرات این مصاف را به خود ندهند، در واقع عدم اعتماد به نفس و گرایش کجدار و مریزی را به نمایش می گذارند که با روحیه انقلابی ضروری برای رهبری انقلاب اجتماعی و هدایت فرایند ساختن یک جامعه نوین سوسیالیستی هیچ خوانایی ندارد.

بخشی از مبارزه برای دفاع از علم، ارائه درک صحیح از علم و روش علمی و تلاش برای به کار بستن این روش در شناخت و تغییر دنیا است. در جنبش بین المللی کمونیستی بارها این جمله تکرار شده که «در جامعه طبقاتی، بر همه چیز مهر طبقات خورده است.» آیا این جمله در توضیح علم و حقایق علمی هم صدق می کند؟ به عقیده ما، طی سالیان دراز یک درک مکانیکی و دگماتیستی در تحلیل از پدیده ها و عرصه های متنوع جامعه بشری ظاهر شده که همه چیز را به قالب های به اصطلاح طبقاتی و یا سیاسی تقلیل داده است. دست در دست این درک نادرست، رفتار فایده گرایانه ای را نسبت به پدیده ها، منجمله به علوم مختلف، شاهد بوده ایم. به این صورت که صحت و یا اولویت هر رشته ای از علوم و تحقیقات علمی با این معیار سنجیده شده که آیا مستقیما و فورا به منافع و نیازهای سیاسی و اقتصادی «طبقه» ما یا نظام سوسیالیستی ما فایده می رساند یا خیر. این در حالی است که اصولا طبیعت علم و تحقیق علمی با چنین تنگ نظری ها و محدوده تراشی هایی در تضاد است. تکامل علم، بدون بلند پروازی و شکستن محدوده ها و فکر کردن ورای نیازهای روز ناممکن است. حتی اگر بهترین نیات بر سیاست ها مسلط باشد و صادق ترین نمایندگان طبقه انقلابی هم در راس قدرت نشسته باشند، بستن راه آزمون ها و تحقیقات علمی (مثلا تحت عنوان صرفه جویی و اولویت در تخصیص بودجه عمرانی)، یا بستن راه رویا پردازی های علمی دانشمندان پیشگام در عرصه های ناشناخته (مثلا تحت عنوان مبارزه با تمایلات و اولویت های فردی و بی ارتباط با مسائل روز جامعه سوسیالیستی)، آسیب های درازمدت و کوتاه مدتی را برای پیشرفت و تکامل علم و پیشروی انقلاب اجتماعی و نهایتا رهایی نوع بشر به همراه خواهد داشت.

حمایت طبقه کارگر و یا دولت انقلابی از «علم طبقاتی» (علمی که قاعدتا باید در کار تئوریک و عملی دانشمندانی که اعتقاد خود به کمونیسم و سوسیالیسم را اعلام می کنند تبلور یابد) با جوهر تفکر علمی در تضاد است. در جامعه بشری، حقیقت در انحصار هیچ فرد و گروه و طبقه معینی نیست. ماده به شکل های بی نهایت از هر روزنه و قلمرو حیات سر بر می آورد و علم، به معنی شناخت مدون از تضادها و قانونمندی های تکامل پدیده های گوناگون و بیشمار، در نتیجه پراتیک های بزرگ نوع بشر، در ذهن های گوناگون و بیشمار شکل می بندد و به بیان در می آید. تاریخ تکامل علوم جز این را نشان نمی دهد. اگر کمونیست ها میان خصلت فراطبقاتی علم با «استفاده طبقاتی از علم» تفاوت نگذارند، فقط خود و توده های تحت رهبری خود را از دستاوردها و نطفه ها و جوانه های پیشرفت و تکامل و تصحیح علوم که مرتبا در گوشه و کنار جامعه طبقاتی به ظهور می رسد، محروم خواهند کرد. در اینجا شاید یادآوری یکی از فرمولبندی های مائو تسه دون ضروری باشد که فعالیت نوع بشر در طول تاریخ جوامع طبقاتی را در سه دسته بندی کلی چنین خلاصه کرد: «مبارزه طبقاتی، مبارزه تولیدی و آزمون های علمی». این سه عرصه اگر چه با یکدیگر ارتباط متقابل دارند و بر هم متقابلا تاثیر می گذارند، اما خصلت و جایگاه و قانونمندی های جداگانه و مختص به خود هم دارند. هیچ نیروی قادر ناپیدایی، هیچ حکم و شعاری، نمی تواند راه ورود افراد مختلف با گرایش ها و منافع طبقاتی مختلف را به این عرصه ها ببندد. دشمنی با انقلاب کمونیستی و جاودانه انگاشتن جامعه طبقاتی الزاما و به شکل یک به یک، دشمنی با علوم و ریاضیات را نتیجه نمی دهد. نادیده گرفتن این واقعیت، به دگماتیسم و تنگ نظری و تقلیل گرایی خواهد انجامید، چنان که طی چندین دهه گذشته انجامیده است. باید به مساله از این زاویه هم نگاه کرد که چه بسا در رشته های گوناگون علمی، دانشمند و محققی که به لحاظ سیاسی بورژوا است و حتی عقاید سیاسی و ایدئولوژیک مرتجعانه و خرافی دارد، با یک مقوله و مبحث معین رفتاری ماتریالیستی دیالکتیکی تر از دانشمند دیگری داشته باشد که به کمونیسم معتقد است و در خدمت جامعه سوسیالیستی است. بسیاری از پیشرفت ها و دستاوردها در عرصه تئوری های فیزیک دنیای ماکرو و دنیای میکرو، شیمی، زیست شناسی، ژن شناسی، علوم سایبر و رایانه، نانوتکنولوژی و... در نتیجه فعالیت چنین دانشمندانی حاصل شده است. حتی تکوین و تکامل و پیشرفت مارکسیسم یا به مفهومی کلی علم انقلاب کمونیستی، تحت تاثیر و در ارتباط با پیشروی علوم در رشته های زیست شناسی (انقلاب داروین در شناخت از تکامل انواع) و شیمی و فیزیک انجام شد. در مقاطعی از تاریخ جوامع سوسیالیستی شوروی و چین، نمونه های بارزی از برخورد محدودنگرانه به علم، تحت عنوان «علم طبقاتی» مشاهده شد و به اجراء در آمد که نتایج زیان باری با خود به همراه داشت. قبول نظریه مکانیکی «لیسنکو» (گیاه شناس شوروی سوسیالیستی) در باب اصلاح بذر گندم از سوی مقامات آن کشور به همان اندازه نادرست بود که مخالفتی كه آنان در ابتدا به خاطر جلوه ها و استنتاجات "غیر ماتریالیستی" و باورهای ایده الیستی واضع فیزیك كوانتوم با خود این علم ابراز كردند.  

در عین حال، تلاش دائمی برای کسب سود در سرمایه داری و پیروز بیرون آمدن از میدان رقابت در سرمایه گذاری و بازار و غارت منابع، و تسلط تفکرات و فرهنگ ضد مردمی و زن ستیزانه و تجمل گرایانه بورژوایی بر جامعه بورژوایی، باعث می شود که مثلا در رشته پزشکی، امکانات و توجهات به سوی تحقیق و تکامل در تولید دارو و فنون درمان در زمینه های پر سود و بعضا تجملی متمرکز شود. یا این هم واقعیتی است که بسیاری از دانشمندان که در سیاست و یا ایدئولوژی تمایلات بورژوایی و خرافی دارند، این التقاط را با خود به عرصه تحقیقات و آزمون ها و تدوین تئوری های علمی می آورند و همین مساله در کارشان موانع واقعی ایجاد می کند، پیشروی هایشان را عقب می اندازد و یا به طور کلی ذهنشان را از نتیجه گیری های روشن و راهگشا باز می دارد. در کتاب ارزشمند «پندار خدا»، داوکینز از دانشمندانی نام می برد که برای رفع التقاط ذهنی خود، نهایتا فعالیت علمی را کنار گذاشتند یا بالعکس، ایده های خرافی و مذهبی خود را کاملا دور انداختند. یک نکته قابل توجه دیگر، رفتار دگماتیستی و تقلیل گرایانه آن گروه از دانشمندان است که تلاش می کنند قانونمندی تکامل پدیده ها مثلا در قلمرو زیست شناسی یا فیزیک را به عرصه سیاست و مبارزه طبقاتی تعمیم دهند. آنان با این كارشان‏، شكل دیگری از نگرش تقلیل گرایانه را به نمایش می گذارند. برای مثال می توان به نظرات سیاسی یا اجتماعی یکی از ریاضی ــ فیزیکدانان ایرانی تبار در آمریكا به نام حسین لطفی زاده اشاره كرد. او بنیانگذار «تئوری فازی» یا فازها است که انقلابی در علم کامپیوتر و تاثیر آن بر کارکرد ابزار الکترونیکی و ارتباطی ایجاد کرد. لطفی زاده تلاش می کند تکامل جوامع را نیز با همین تئوری توضیح دهد و از این طریق، ضرورت «تحول تدریجی» و نفی نیاز به انقلاب ها و جهش ها را به اثبات برساند.    

نکته دیگری که لازم است به آن بپردازیم رابطه میان ایجاد جامعه تحت رهبری طبقه کارگر با تکامل علوم است. سوال اینست که آیا علم فقط زمانی در خدمت طبقه کارگر است که این طبقه قدرت سیاسی را به دست گرفته باشد؟ بدون شک زمانی که ساختمان سوسیالیسم تحت دولت انقلابی پرولتری آغاز شود، یعنی زمانی که سود دیگر در مقام فرماندهی جامعه نباشد و نگرش و منافع خودخواهانه و استثمارگرانه سرمایه داری رو به تضعیف نهاده باشد، قید و بندهای بسیاری از دست و پای علوم باز خواهد شد. دولت سوسیالیستی باید دروازه باغ ممنوعه علم را به روی توده های ستمدیده بگشاید. کلید این کار، تبلیغ و ترویج نگرش علمی و ضد خرافه های مذهبی و شبه مذهبی در اذهان مردم، و درگیر کردن توده های کارگر و زحمتکش در فعالیت های علمی و برنامه ریزی علمی تولید و مدیریت جامعه است. اما پیش از کسب قدرت سیاسی به وسیله طبقه کارگر، دائما انباشت دانش در جامعه بشری صورت می گیرد که گاه به تحول و جهش در شناخت نوع بشر از دنیای پیرامون، از حیات گیاهی و جانوری، از بدن انسان و تاثیر محیط بر آن، از ستارگان و سیارات و کل کائنات می انجامد. پیشرفت هایی که در علم پزشکی حاصل می شود تنها نمونه ملموسی از این واقعیت است. مبارزات نظری که در عرصه های مختلف علوم (مثلا در زیست شناسی، فسیل شناسی، اقلیم شناسی و...) جریان دارد، در مقاطعی به پیروزی تئوری های علمی بر نظریات غیر علمی می انجامد و به طور کلی جهت گیری های ذهنی پیشرو در جامعه بشری را تقویت می کند. این مبارزات نظری از نقطه نظر منافع انقلاب کمونیستی و رهایی نوع بشر، اهمیت و جایگاه خود را دارد. نمی توان با یک برخورد عام و یک جانبه که علم را فقط در دوران سوسیالیسم در خدمت طبقه کارگر معرفی می کند از کنار این تلاش های علمی و نتایج کوتاه مدت و درازمدت آن بر تکامل جامعه بشری گذشت.

    و بالاخره می خواهیم این پرسش را مطرح کنیم که آیا مارکسیسم یک علم است یا نه؟ در جنبش کمونیستی از دوران بلشویک های روسیه و لنین تا به امروز این بحث مطرح بوده که "مارکسیسم ایدئولوژی علمی پرولتاریا است". آیا مارکسیسم هم علم است و هم ایدئولوژی؟ در نوشته حاضر، صرفا به طرح چند نکته جدلی در مورد خصلت مارکسیسم اشاره می کنیم و برای بحث عمیق تر بر سر این موضوع، خوانندگان را به نقد باب آواکیان رهبر حزب کمونیست انقلابی آمریکا بر نظرات کارل پوپر رجوع می دهیم. کمونیست ها بر این باورند که مارکسیسم در پروسه شناخت و تغییر پدیده ها، خود را به روش علمی یعنی روش ماتریالیستی دیالکتیکی، متکی می کند. می دانیم که در تاریخ جنبش بین المللی کمونیستی، بسیاری از افراد و احزاب کمونیست، در مقاطع و مواردی، روشی غیر از این را به کار بسته اند. نتیجتاَ از شناخت صحیح و عمیق پدیده ها باز مانده اند و راه تغییر انقلابی پدیده ها را هم گم کرده اند. به طور كلی علوم (بعضی به شكل مستقیم و بعضی در ارتباط و تركیب با یك یا چند رشته علمی دیگر)‏ هم وسیله تكوین و تدوین و تكامل شناخت از پدیده های عینی هستند و هم دست بردن در آن ها به منظور تغییر‎‏، تصحیح، تكامل و یا تخریب شان. این همان چارچوبی است كه ماركسیسم در آن جای می گیرد. علم را نمی توان صرفا به تحلیل و تفسیر پدیده ها در حیات مادی محدود كرد. اما ماركسیسم یا دقیق تر گفته باشیم كمونیسم انقلابی‏، علمی است كه به طور ویژه به شناخت از جامعه بشری در همه ابعاد و تضادهایش و راه تكامل و دگرگونی آن در عصر حاضر (عصر سرمایه داری و سپس سرمایه داری امپریالیستی) مربوط می شود. روش ماتریالیستی دیالكتیكی كه كمونیسم انقلابی در این كار دنبال می كند‎، در سایر عرصه ها و رشته های علوم هم می تواند به كار گرفته شود اما روش‎‏، فقط جزیی از علم انقلاب كمونیستی است. ماركسیسم به قول مائو "در بر می گیرد ولی جایگزین نمی شود."
    ماركسیسم یا كمونیسم انقلابی یك شیوه تفكر انقلابی و پویا‏ و نقاد است. ماركسیسم درست به همان علت كه علم است‎‏‏، خود ــ نقاد هم هست. تكامل ماركسیسم بدون این خصلت، یعنی برخورد انتقادی به كمبودها و ناروشنی ها و خطاهای خود‏، میسر نیست. كمونیسم انقلابی‎، یك ایده یا مجموعه ای از ایده ها نیست كه بدون ارتباط با واقعیات مادی و شرایط مادی جامعه بشری در یك دوران معین تاریخی‎، از ذهن افرادی تراوش كرده باشد. كمونیسم انقلابی دقیقا برخاسته از كاركرد تضادهای اقتصادی ــ اجتماعی‏ و جدال طبقاتی در بطن جامعه است كه بر بستر و تحت تاثیر تجارب تاریخی نوع بشر در سه پراتیك بزرگ (مبارزه طبقاتی ــ مبارزه تولیدی ــ آزمون ها و كشفیات علمی) تكوین و تكامل یافته است. كمونیسم انقلابی به این معنی جانبدار است كه تئوری و برنامه تكامل جامعه بشری و رهایی نوع بشر از چنگال تضادها و شرایط جامعه طبقاتی (سرمایه داری) و حل تضاد میان نیروهای تولیدی با مناسبات تولیدی ای است كه دیگر به سد راه تكامل آن نیروها تبدیل شده اند. ماركسیسم به این معنی جانبدار است كه به روش علمی‏، نیروی طبقاتی یا طبقه اجتماعی معینی را به مثابه محور و راهبر پروسه تاریخی ــ جهانی سرنگونی نظام سرمایه داری و گذار سوسیالیستی به سوی كمونیسم تشخیص می دهد و معرفی می كند. ماركسیسم به مثابه یك علم نسبت به "چارچوب" و "محدوده" خود در هر مقطع، جانبدار نیست و نمی تواند باشد. یعنی نمی تواند یك چارچوب جامد و تغییر ناپذیر و بی نیاز از اصلاح و تكامل را برای خود بپذیرد و به یك دگم مذهبی یا یك جعبه جادویی ایدئولوژیك كه هر مشكلی را می گشاید و جواب همه چیز را دارد‎، تبدیل شود. بگذارید كمی تحریك آمیز صحبت كنیم: دست ماركسیسم باز است كه در جریان تكامل و یا تصحیح شناخت و تحلیل خود از جامعه كنونی، تضادها و نیروهای محركه نظام موجود، مفهوم و نقش طبقه انقلابی را آنگونه كه تا به حال پذیرفته شده‏،  زیر سوال ببرد. به این معنی، جانبداری ماركسیسم اساسا به معنی جانبداری از خود علم و حقیقت عینی و روش علمی برای تحلیل و تغییر جهان مادی است.
***************
جمعی از فعالین کارگری (جافک)
 آبان ماه 1389

نکته :بعلت فلیتر شدن سایتها و بلاگ های جافک (j-f.blogfa.com/f-kargari.blogfa.com/www.jafk.tk) در ایران، می توانید به سایت ما در blogger و  persingigرجوع کنید.
jafk1384.blogspot.com


۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

ماركسیسم و رویارویی‌ عـلـــــم و خــرافه

دو نوشته در مورد

 ماركسیسم و رویارویی‌ عـلـــــم و خــرافه

    سمت رهایی انسان با سمت رهایی علوم یکی است (بخش یایانی)

  نكاتی درباره حقايق علمی و بينش كمونيستی

 

سمت رهایی انسان با سمت رهایی علوم یکی است (بخش پایانی )


آیا مارکسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم خود علم است؟

برخی از افراد به تقلید از پروفسورها و آکادمیسین های بورژوازی در اظهار نظرهای شان مارکسیسم را با ایده های معمولی در یک ردیف قرار می دهند. در نظر آنان ظهور مارکسیسم مانند ظهور سایر ایده ها در امتداد انکشاف افکار اجتماعی به وقوع پیوسته است. این برداشت نادرست بین اهمیت تاریخی زمینه ای که به ظهور مارکسیسم انجامید و ایده های فیلسوف ها و دانشمندان بورژوایی فرق نمی گذارد.
اما برخی می گویند که مارکسیسم جهانبینی پیکارجو و پویایی است که در مقابل ایده های لیبرالی و فرمایشی راکد و ایستایی که از نظم استثمار و کار مزدوری دفاع می کند، قرارگرفته است.
در این که مارکسیسم پیکار جو و پویا است، هیچ شکی وجود ندارد و در این که ایده های لیبرالی و فرمایشی را مردود می کند نیز هیچ شکی وجودندارد؛ اما آیا مارکسیسم فقط همین است؟ ایده های مبارزه طبقاتی تمام طبقات، پیکارجو و پویا است و راکد و ایستای مطلق در طبیعت وجود ندارد. چیزی که پویا نیست و برای موجودیتش پیکار نمی کند، در مسابقه ای که طبقات به راه انداخته اند و در آن سگ سگ را می خورد، نمی تواند سهم بگیرد و می میرد. "پیکارجویی و پویایی" واژه های زیبا و دلنشینی هستند، اما صفات عامی که ماهیت مارکسیسم را بیان کنند، نیستند. وظیفه اساسی مارکسیسم در مقابل ایده های نادرست قرار گرفتن نیست، زیرا حقیقت برای اثبات وجودش به رد پدیده های مجازی نیاز ندارد و وجودی مستقل است. این پدیده های مجازی اند که با حقیقی نمایی شان می کوشند صحت حقیقت را خدشه دار کنند. مارکسیسم از آنجا که قانونمندی های جامعه را به طور درست و صحیح بیان می کند ناگزیر با تمام بیانات نادرست در تقابل قرار می گیرد. وظیفه اساسی مارکسیسم تغییر جهان است و تمام ایده هایی که در حفظ جهان کنونی نفع دارند، با مارکسیسم  در تضاد واقع  می شوند.
 برخی دیگر معتقدند که مارکسیسم علم است. این توصیف مارکسیسم در بین طیف چپ انقلابی و حتی سازمان های کمونیستی نیز وجود دارد . مثلا: در ”بیانیه جنبش انقلابی انترناسیونالیستی“ می خوانیم: "دفاع از تكامل كیفی علم ماركسیسم ــ لنینیسم توسط مائوتسه دون مساله ی خصوصا مهم و مبرم را در جنبش بین المللی و در میان كارگران آگاه و سایر افراد انقلابی اندیش جهان كنونی ، نمایندگی می كند "و انعکاس این مساله را در برنامه حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان چنین می بینیم: " ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم  علم است، علم انقلاب پرولتاری جهانی" (انترناسیونالیزم  پرولتری از لحاظ ایدئولوژیک). برنامه نویس این حزب در آغاز این بخش می نویسد: "ماركسیسم ـ لنینیسم ـ مائوئیسم اساساً ایدئولوژی پرولتاریای بین المللی است"(همانجا). نویسنده برنامه (در فصل اول ــ برنامه عمومی ــ بندـ 2) می نویسد: "حزب كمونیست (مائوئیست) افغانستان ماركسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم را به مثابه ایدئولوژی رهنمای اندیشه و عمل خود پذیرفته و به كار می بندد"(همانجا). چنین دیده می شود که نزد این حزب "علم" و "ایدئولوژی" و "رهنمای عمل" (مانیوال یا نقشه یک چیز) یک مفهوم دارند. مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم در یک جا "علم"می شود و در جای دیگر "ایدئولوژی" و در جای دیگر رهنمای عمل. اگر این فرضیه را کنار بگذاریم که منظور نویسنده از توصیف مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم با واژه های"علم" و "ایدئولوژی"‎، علمی بودن این ایدئولوژی است، باز هم به جایی نمی رسیم. زیرا تنها علمی بودن (Being scientific) مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم را به طور درست تعریف نمی کند. این بدان معنی نیست که اگر مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم را علمی بخوانیم دچار تقصیر نابخشودنی شده ایم، بلکه به این معنی است که آن را درست نشناخته ایم و در تعریف آن به صفاتی متوسل می شویم که نمی توانند ابعاد گسترده آن را بیان کنند. برای تشریح این مطلب، به روش دیگر بیان توسل می جوییم:
علم چیست؟ می دانیم که علم مجموعه ای از تئوری های جهانشمولی است که برای شرح قانونمندی های جهان و جامعه درشکل بیان، اعداد یا سمبل فرموله شده است.
علم چه کار می کند؟ علم در هر مورد مشخص‏، قوانین و ارتباطات مادی و ابژکتیف اشیاء و پدیده ها را بیان می کند و ما (انسان ها) از این طریق طبیعت و جامعه را می شناسیم. مثلا: یک میکروب را با تئوری های بیولوژی و ابزار و آلات آزمایشگاه می شناسیم. تاریخ، علل پیدایش، عوامل زنده ماندن ومردن آن رامی فهمیم. ارتباط DNA،RNA و سرعت تغییر و موتاسیون آن را درک می کنیم، تاثیرات آنزیم ها را بر آن ها می فهمیم. به این طریق به خصوصیات زندگی، تاریخ و سرعت انکشاف و تولید مثل آن پی می بریم. این علم است. اما این علم نمی گویدکه آدمی را که بنا به دلیل فعالیت آن میکروب در بدنش مریض شده، چطور معالجه کنیم. پس علم تا کجا پیش می رود؟ علم فقط به بیان قانونمندی های طبیعت و جامعه بسنده می کند و در مورد تغییر آن چیزی نمی گوید. درحالی که اگر تغییرجهان و جامعه در کار نباشد، درک قانونمندی های آن هیچ دردی را دوا نمی کند. علم نمی گوید که آن میکروب را چطور نابود باید کرد، یعنی داروی علاج آن را مشخص نمی کند و اگر هم می کند، این کار یک شاخه دیگری از علم است. علم همچنین مشخص نمی کند که برای جلوگیری از ظهور مجدد آن میکروب و مریض ساختن انسان ها به چه اقداماتی باید دست زد و اگر هم می کند، آن یک شاخه جداگانه از علم می شود. در حالی که مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم به شناسایی مناسباتی که انسان را به اسارت و طبیعت را به ویرانی می کشاند، اکتفا نمی کند بلکه برای تغییر آن نیز داروی علاج را نشان می دهد و در جهت پیشگیری از ظهور مجدد آن نیز به طورمشخص حکم می کند که چکار باید کرد. پس مارکسیسم مضاف بر تئوری شناخت، تئوری طرح برنامه ــ تئوری ایجاد را نیز شامل است. در جهان هیچ علمی این خاصیت و کارآیی را ندارد.
اگرخواسته باشیم مارکسیسم را علم بخوانیم، مجبوریم که علم را طور دیگر تعریف کنیم تا بتوانیم مارکسیسم را علم بخوانیم. در این صورت تمام علوم دیگر از علم بودن خارج می شوند.
اگر با دقت به ابعاد و گستردگی مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم نگاه كنیم متوجه می شویم که مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم سنتز عالی تمام علوم و شناخت بشر از جامعه و جهان است که به صورت نظام فکری در دست انسان نوین قرار گرفته است. به همین علت وقتی با این ایدئولوژی آشنا شویم (ولو خیلی اندک) فقط زمانی می توانیم مخالف آن بیندیشیم که آگاهانه خواسته باشیم بر وجدان خود بیایستیم و آگاهی های خود را نفی کنیم.
این نظام فکری یک فضا است. مثلا یک فضای الکترومغناطیس یک فضا است، یا مثل اساختمان اتم و ساختار هسته و مدار یک فضا است، در حالی که هیچ علمی نمی تواند یک فضا باشد و از یک بعد خارج شود. به عبارت دیگر مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم یک ایدئولوژی است که از سه بعد (سیاست،اقتصاد و فلسفه) تشکیل یافته است. در حالی که هیچ علمی در جهان سه بعدی نیست. اگر تنها یک بعد مارکسیسم یعنی بعد اقتصاد آن را مطالعه کنیم می بینیم که این بعد، ریاضیات، ایکونومتری، جامعه شناسی، تاریخ، و... غیره علوم دیگر را برای اثبات حقانیت تئوریکش بکار می گیرد. اگر فلسفه و سیاست مارکسیستی را مطالعه کنیم می بینیم که آن ها نیز همین خصلت را دارند. به این علت می گوییم که مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم عالی ترین سنتز شناخت های بشر از طبیعت و جامعه است و از آنجایی که این شناخت ها درست اند (به طورنسبی)، لذا درست ترین احکام و استنتاج تاریخی در جامعه  بشری نیز به مارکسیسم ــ لنبنیسم ــ مائوئیسم تعلق دارند. آیا اقتصاد بورژوازی بر پایه هایی که در بالا نام بردیم ایستاده نیست؟ بله هست، اما نظام فکری بورژوازی یعنی فلسفه، سیاست و اقتصاد بورژوازی عکس مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم است. تفاوتی که مارکسیسم با جهان بینی بورژوازی دارد در گام اول اینست که مارکسیسم با نقد نواقص غیر قابل اصلاح جهانبینی بورژوازی به وجود آمده است و به همین علت ما آن را عالی ترین سنتز از مجموع شناخت بشر از جهان و جامعه می نامیم.
از جانب دیگر، این تعریف که مارکسیسم ــ لنسنیسم ــ مائوئیسم علم است یک نقیصه منفی را با خود حمل می کند. علمی بودن مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم بر سیاسی بودن آن سایه می اندازد . آنانی که مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم را به تنها علمی بودن متصف می کنند و به اهمیت احکام سیاسی آن ارزش قایل نمی شوند، روح آن را خفه می کنند. زیرا تغییر دادن جهان و جامعه)سیاست( روح مارکسیسم ــ لنینیسم ــ مائوئیسم  است و کسی که آن را در جعبه "علمی بودن" می گذارد و از طریق سیاست فعال در درون جامعه نمی برد، آن را به تمثال مقدسی مبدل می سازد که فقط در خور سجده کردن است.
مارکس می گفت: ”فلاسفه جهان را به اشکال مختلف تفسیر کرده اند، حال آنکه حرف بر سر تغییر آنست". این که چرا و چگونه باید جهان را تغییر داد، در اینجا مورد بحث نیست. مورد بحث اینست که برای تغییر دادن جهان اسلوب دید به جهان مورد بحث است. مارکسیسم اسلوب دید به جهان را از اسلوب دید علمی به جهان و جامعه می گیرد.
این اسلوب دید یا متدولوژی به این دلیل علمی است که جهان و جامعه را مانند علوم، پدیده های مستقل از ذهن انسان می داند و قانونمندی های آن را مطالعه می کند. این حقیقت که جهان و جامعه ماده بوده‎، قانونمندی های ماده بر آن ها حاکم است امکان تغییر دادن آن را ایجاد می كند. زیرا هر بخش از علوم بر این حقیقت متكی است که اگر فلان کار را بکنیم به آن نتایجی می رسیم که تئوری مدون علمی از قبل بیان داشته است. بر همین اساس است که مارکسیسم نیز حکم می کند که ایجاد جهان دیگر یعنی جهان بهتر و خوب تر از جهان کنونی ممکن است و می توان از طریق انقلاب وسرنگون ساختن نظام حاکم فعلی، آن جهان را ساخت. اگر این گفتار مارکس رابه دقت بررسی کنیم می بینیم که مارکس تمام دستاوردهای علوم را به طور نبوغ آمیزی در خدمت تغییر جهان کنونی قرار می دهد.
 چطور تکامل علوم به مارکسیسم رسید؟
 بعد از هیراکلیوس فیلسوف یونان باستان که اعتقاد داشت"جهان به واسطه هیچ آفریدگاری، آفریده نشده و شعله جاودان و زنده ای بوده و هست و خواهد بود که درخشندگی آن به موجب قوانین معینی، زمانی فروغ می گیرد و زمانی خاموش می شود"پژوهش در طبیعت در زنجیرخرافات و اسارت تاریک مذهب قرار گرفت. در اواخر قرن 15هنگامی که دیگر بشر آهسته آهسته به این مساله آگاهانه مشکوک می شدکه زمین پهن و هموار باشد، لئونارد داوینچی، ریاضی دان و دانشمند مکانیک برای اولین بار در تاریخ بشر خصلت مکانیکی یک مقطع یا مقاومت در قبال چرخش (چیزی که امروز در مکانیک مدرن به نام مقاومت مقطع نامیده می شود) را فرموله کرد. جمعبندی لئونارد داوینچی از یک طرف ناقص و از جانب دیگر مانند مثل چراغ کورسویی در صحرایی از ظلمت بود. با این حال این کشف سرآغاز یک پروسه نوین به شمار می رفت که بعد از هیراکلیوس به دست مذهب و خرافات ضدعلمی مدفون شده بود. اهمیت این جمعبندی در اینست که برای درک این که چرا اشیاء و پدیده ها دارای فلان یا بهمان خصایل هستند، برخلاف فرهنگ مسلط بر دنیای دانش آن زمان، به ماوراءالطبیعه رجوع نمی شد بلکه در خود ماده مراجعه شده بود. این ایده که چرا مقاومت در مقابل خمش، تابع ابعاد مقطع یک ماده است و به اراده موجودی آسمانی ربطی ندارد، انقلابی بودکه درمتد فکر کردن دانشمندان آن زمان وارد می شد. این متد حکم کلیسا را که "همه چیز تابع اراده پروردگار عالم است" به زیرسئوال می برد و در مقابل این متد‏، تفکری را پرورش می داد که خصایل ماده را در خود آن جستجو میکرد.
آلربرشت، مونتالمبر و ماکیاول از دانشمندان آن دوران در رشته های دیگر بودند. این افراد علیرغم این که کارشان ضربات مرگباری بر تحجر مذهب وارد می ساخت، خودشان از پیشتازان عصر خود نیستند. زیرا با ایده های همان دوران کار می کردند و هیچ زمانی خودشان نمی دانستند که دیوار فرتوت اعتقاد خرافی جامعه را از بنیان بر می کنند. بیان اناتومی بدن انسان ولو به صورت ابتدایی، به واسطه لئونارد داوینچی، سروتوس را به فکر مطالعه جریان خون انداخت. دستگاه تفتیش عقاید كلیسای قرون وسطی او را دو ساعت زنده زنده سوزاند. کالوین سرنوشت بهتری از سروتوس نداشت و به دست کلیسا در آتش سوزانده شد. کلیسا جوردانو برونو را نیز مانند کالوین و سروتوس زنده در آتش افکند. به تعقیب این افراد‏، نوبت به کپرنیک می رسد. نیکلاس کپرنیکس(کپرنیک) ریاضی دان و اخترشناسدر بین سال های 1530ــ1540 بین کلیسا و علوم طبیعی خط قرمزی کشید. از سال های 1540به بعد یعنی با انتشار تئوری هلیوسنتریک کپرنیک، علوم از الهیات به طور آشتی ناپذیری جدا می شود. از اواسط قرن شانزدهم به بعد علوم طبیعی با گام های سریع تری حرکت کرد. فردریش انگلس با اشاره  به آن دوران می گوید:
 گویا این دوران برای آن بود که به جهان نشان داده شود که از این به بعد برای عالی ترین محصول ماده ارگانیک یعنی مغز انسان قانون حرکت اعتبار می یابد و این نسخ همان حرکت در مورد ماده غیرارگانیک است" (دیالکتیک طبیعت)
پیشرفت های بشر در ریاضیات، نجوم و هندسه در بین النهرین (عراق امروزی) و مصر که بعد از سیطره مسیحیت به زیر خروارها آشغال خرافه مدفون شده بود، اکنون آهسته آهسته روبیده می شد. دستاوردهای بطلیموس، اقلیدس و ارشمیدس بار دیگر جلب توجه می کردند. برخی ازشناخت هایی که در شرق میانه صورت گرفته بود، مورد مطالعه جدی قرار می گرفتند. معذالک در اغلب جاها باید از صفر آغاز می شد. در دوره ای که با "ناپیر" آغاز و با نیوتن خاتمه میی ابد هندسه و ریاضیات فوق العاده تکامل می یابند. تکامل ریاضیات و کشف لگاریتم یعنی درک اساسی رشد و اضمحلال پدیده ها از طریق ریاضی، سلاح بزرگ و مهمی بود در محاسبه و اندازه گیری. اکنون بشر برای اولین بار اساس اعداد را بر پایه داده های ابژکتیف به دست می آورد. محدودیت های اعداد حسابی که بر اساس (10) قرار داشتند و اعدادی را که ریاضی دانان بین النهرین کشف کرده بودند (اساس60) دیگر برطرف می شد. فردریش انگلس در مورد مشخصه آن دوره چنین می گوید:
 در این دوره، اساسی ترین شیوه های ریاضی بنیاد گذاشته شد. هندسه تحلیلی به واسطه دکارت، لگاریتم به واسطه ناپیر، دیفرانسیل و انتگرال به واسطه لیبنیخت به وجود آمدند. قوانین مکانیک یعنی رمز حرکت کائنات به واسطه نیوتن، رصد اجرام سماوی به واسطه یوهان کپلر کشف شد. اما سایر شعبات علوم طبیعی از این پیشرفت ها خیلی عقب مانده بودند. فیزیک هنوز از پیشرفت های ابتدایی اش گامی فراتر نگذاشته بود، به جز فیزیک اپتیک که به دلیل نیازهای عملی نجوم پیشرفت کرده بود. با تئوری فلوژستین‏، شیمی برای اولین بار خود را از کیمیاگری نجات داد. زمین شناسی هنوز از مرحله معدن شناسی عبور نکرده بود و به این ترتیب باستان شناسی هنوز نمی توانست وجود داشته باشد. در بیولوژی نیز موضوع اصلی هنوز جمع آوری و بررسی اولیه توارث متنوع نه تنها از نظر گیاه شناسی و جانورشناسی بلکه همچنان از نظر اناتومی (کالبدشناسی) و فیزیولوژی بود. هنوز سخنی درباره مقایسه صورت های مختلف تحقیق در توزیع جغرافیایی و اقلیمی... و شرایط زیستی آن ها به سختی می توانست وجود داشته باشد. (دیالکتیک طبیعت)
اگر چه تکامل علوم و اکتشافات عظیم ریاضیات و هندسه تحلیلی سلاح نیرومندی بود که بشر را قادر می ساخت جهان و جامعه را به گونه دیگری ببیند، اما نگرش به جهان و جامعه همیشه موازی با اکتشافات علوم حرکت نمی کند. جهان بینی حاکم آن زمان بر این اعتقاد بود که هیچ چیز تغییرپذیر نیست. جهان و سیارات همان گونه که در روز ازل ساخته شده و بر محور هستی شان افکنده شده، همان طور باقی مانده و می مانند. گیاهان و جانوران یکباره و برای همیشه به وجود آمده و مثل و مانند خود را تولید کرده و به همین صورت به طور متداوم ادامه می دهند. تاریخ جهان اصلا وجود نداشت و تاریخ بشر یگانه چیزی بود که در دل زمان سیر می کرد. خلاصه در این دوره، جهان عبارت بود از یک چیز سخت و جامد تغییرناپذیر که با یک ضربه در ظرف شش روز به وجود آمده است. ریاضیات تا این زمان در اسارت ایده مطلق قرار داشت، یعنی در نیمه راه تکامل از فعالیت باز مانده بود. اما علوم طبیعی، به جای آن که به نگرش خود به طبیعت استقلال بدهد یعنی به ماتریالیسم پیکارجو بپیوندد، قانونمندی های ماده را با  ایده آلیسم تفسیر و تعبیر می کرد و "هدفمندی قوانین طبیعت" را در اراده یک خالق و آفریدگار جستجو می كرد. خوب ترین دانشمند متمایل به گریز از مذهب می گفت "قوانین طبیعت درست ولی یک استا د کاری آن را به یک علت و یک هدف ایجاد کرده است."
آنچه این بن بست را شکست کتاب معروف کانت (lgemeine Naturgeschte) بود. کانت می گفت که اگر زمین چیزی است که به وجود آمده باشد، پس موجودات آن مانند گیاهان، جانوران و اشیای دیگر نیز به وجود آمده، دارای تاریخ و هست و نیست هستند. تغییرات و تبادلات پوسته زمین موجب تغییرات و تبادلات ارگانیسم و موجودات ساکن زمین نیز می شوند. اما وقتی پژوهش و جست و جو در میان نباشد، پیشروترین افکار به مذهب و سنت مبدل می شود. علوم تا سال های  1840 اسیر بی ارتباط بودن قوانین طبیعت با یکدیگر بود. کویه، لایل و دیگران ــ افرادی از نظر علمی انقلابی و از نظر بینش ارتجاعی ــ بین شاخه های مختلف علوم سد نفوذناپذیری می کشیدند. ریاضی از فیزیک جدا بود و شیمی با بیولوژی ربط نداشت. زمین شناسی و باستان شناسی با همدیگر دخل و غرض نداشتند.  تا اینکه در منچستر انگلستان یکی ازفیزیک دانان به نام جیمز پریسکات ژول و یک فیزیک دان دیگر در هایل برون آلمان به نام "مایر" قانون تبدیل انرژی حرارتی به انرژی مکانیکی را کشف کردند. این بزرگترین ضربه بر پیکر سنت فلسفه آن زمان بود. این دستاورد می گفت که تمام نیروهای فیزیکی مانند حرارت، نور، برق، مغناطیس، نیروهایی که از فعل و انفعالات شیمیایی به دست می آیند می  توانند به یکدیگر تبدیل شوند، بدون آن که در اصل آن نقصی به وجود بیاید. امکان تبدیل یک پدیده به پدیده دیگر، فیزیک را از حالت یک علم مجرد و مجزا خارج ساخت و اعتقاد دانش مجزا و مجرد (مستقل) از یکدیگر را شدیدا زیر سوال برد. کارهای لاوازیه و دالتون از جناح دیگری طرز تفکر کهنه بشر را زیر آتش گرفتند. زیرا  آنان توانسته بودند موادی تولید کنند که تا آن زمان فقط در ارگانیسم زنده تولید می شد. آنان این مواد را تولید کردند و نشان دادند که قوانین شیمی در هر دو مواد صدق می کند. بیولوژی نیز با سفرهای دانشمندان و اهل پژوهش سد و مانع تکاملش را شکست و ذهن بشر را به ژرفای بیشتر رموز و اسرار طبیعت آشناساخت. مسافرت هایی که درقرن 18 ام برای اکتشافات به نقاط مختلف گیتی ترتیب داده شده بود، زمین شناسی و طبیعت شناسی رابه طورحیرت انگیزی رشد و تکامل بخشید. مطالعه حیوانات و سایر موجودات زنده در ارتباط با محیط زیست و تغییرات در خور و سزاواری که از محیط زیست بر ساختمان بدن آن حیوان به وقوع پیوسته بود نشان می دادکه دو حیوان در حقیقت از یک خانواده بوده، در یک مقطع زمانی دور از همدیگر جدا شده اند . مطالعه اسکلت ها و فسیل ها در زمین شناسی نیز این حقیقت را تایید می کرد. سرانجام درسال 1759 ولف  F.Wolff با اعلام نظریه توارث به لایتغیر بودن انواع یورش برد. داروین و تئوری تکامل تدریجی اش انقلاب بزرگ دیگری در علوم به وجود آورد. کشف میکروسکوپ و مطالعه ساختمان اجسام زنده دنیای شگفتی های ساختمان بدن جانداران را بیان می کرد. هنگامیکه بشر سلول را شناخت یک انقلاب عظیم برگشت ناپذیر دیگر در طرز تفکرش به وقوع پیوست. این ضربه مرگبار دیگر بر بینش فلسفی آن زمان بود. اکنون علم، افسانه خدایان آسمان و خلقت کائنات را آگاهانه و به کل توهین انگیزی دفن می کرد. دیگر فقط سرسختانی که رزق خود را در توهمات آفرینش کائنات می دیدند در هسته این اوهام پرستی باقی می ماندند و باقی جامعه به پیش حرکت می کردند. شناخت سلول به این نتیجه انجامیده بود که تمام موجودات زنده از یک واحدساخته شده و فقط شکل آن تغییر دارد. شناخت تغییرات در بدن موجودات زنده نشان می داد که اشیاء و پدیده ها نه خلق شده، نه آنگونه که فکر می شد لایتغیرند. آن ها در طول زمان تکامل كرده، این پروسه تاکنون درجریان است. تغییر ماده به انرژی و قانون حفظ و بقای انرژی نشان می داد که ماده نه خلق شده و نه فنا می شود. به این ترتیب،نه تنها افسانه خدایان و پیغمبران راهی ابدیت تاریک و محتوم شان می شد بلکه این سفاهت ایده آلیستی که علوم از یکدیگر مجزا و مستقل اند، نیز به یک مسخره احمقانه مبدل می شد.
این پیشرفت ها و انکشافات در کل چه اثراتی بر نگرش انسان به جهان و جامعه داشت؟  چیزی که تا چند قرن قبل موجب وجود یک خالق و موجود ماورالطبیعه در ذهن انسان می شد (علت یا علت غایی)، اکنون کشف شده بود. این علت در آخرین تحلیل ماده بود نه چیزی مافوق ماده. اکنون بشر پی برده بود که ماده و حرکت اجزای لاینفک یکدیگرند. هنگامی که مارکس ظهور کرد فلاسفه و دانشمندان در کلافه های ذهنی سنتز تمام این اکتشافات گیر کرده بودند. مارکس با سنتز از علوم نه تنها علوم را استقلال بخشید و خرافات را به طور ابدی به دست فنا سپرد، بلکه اساس نگرش علوم را در فلسفه و تاریخ به کاربرد و یک اصول دید کاملا نوین و عالی را به بشریت ارائه کرد.  به این ترتیب مشاهده می شود که مارکسیسم ممکن نبود که قبل از تکامل علوم طبیعی و ریاضیات از یک طرف و فلسفه و علوم اجتماعی از جانب دیگر به وجود بیاید. به همین صورت درک مارکسیسم به طور بنیادی بدون درک منطق پایه های آن یعنی علوم، کار بی نهایت مشکلی است.
 چطور علوم و سیاست با یکدیگر ارتباط می گیرند؟
 امروز بسیارند افرادی که تصور می کنند علوم از فلسفه و سیاست از علوم جدا بوده، یکی با دیگری ارتباط ندارند. این برداشت نادرست است. در جهان هیچ علمی نیست که مستقل از سیاست در جامعه نقش داشته باشد. انسان از علوم در جهت آزادی بیشتر از شرایط طبیعی استفاده می کند، اما این سیاست است که همه چیز و حتی نحوه استفاده از علوم یعنی سازماندهی جامعه برای ره آورد های علوم (تکنولوژی، اقتصاد، مدیریت، تاریخ، سازماندهی تولید و مبادله) را تعیین می کند. در بسیاری از موارد یک کشف علمی و یا یک اختراع جدید در تکنولوژی بسیار چیزها را تغییر می داده ولی طبقات حاکمه جامعه اجازه نداده که آن کشف یا آن اختراع جایش را در جامعه بگیرد. فلسفه تعیین کننده مسیر کلی این حرکت است. سیاست بر فلسفه تکیه می کند و فلسفه با سیاست به نیروی مادی مبدل می شود ــ به این علت سیاست تعیین کننده همه چیز و مقدم بر همه امور است.  بعضی از دوستان ما می گویند که "اگر مهندس یا پزشكخوبی بشوی می توانی به مردمت بهتر خدمت کنی". این فرضیه نادرست است، زیرا هر مهندس ولو خوب یا بد، مستقل از سیاست حاکم بر جامعه کاری انجام نمی تواند بدهد. به همین صورت، پزشك یا معلم، استادکار یا پیشه ور نیز نمی توانند مافوق سیاست جامعه باشند.  یک مهندس خوب در نظام سرمایه داری برای سرمایه داری پل یا ماشین طراحی می کند، شاهراه می سازد و آسمان خراش آباد می کند نه برای توده ها و بهترین کاری که او می تواند انجام دهد استخدام مردمش در شرکتی است که او برای آن کار می کند تا استثمار شوند. به این علت است که مهندس یا پزشكشدن به ذات خود به معنی مصدر خدمت شدن به مردم نیست. این حرف، حرف بورژوازی است زیرا بورژوازی در آبادی زیرساخت جامعه و انکشاف تکنولوژی تحت نظام حاکم نفع حیاتی دارد نه پرولتاریا. رشد و انکشاف زیرساخت جامعه و انکشاف تکنولوژی بر شدت استثمار طبقه کارگر و غارت خلق می افزاید. چیزی که پرولتاریا از پزشكو مهندس یا معلم و غیره شدن افراد توقع دارد، تنها اینست که اگر این افراد مارکسیست شوند، می توانند مارکسیسم را به راحتی درک کنند و نظر به موقعیت اجتماعی شان می توانند مشوق خوبی برای دیگران شوند. دکتر، مهندس، معلم، پیشه ور و... غیره زمانی به نفع "جامعه" هستندکه توده ها و در هسته آن ها پرولتاریا بر جامعه حاکم باشند و سیاست توده ای فرمان نظام را اداره و کنترل کند. یعنی زمانی كه فرهنگ و اقتصاد جامعه تحت ایدئولوژی پرولتاریا قرار داشته باشد و سمت حرکت شان را با معیار های این ایدئولوژی تعیین کنند، و تکامل جامعه در مسیر نیل به کمونیسم و جامعه بدون طبقه جهت داده شده باشد. یعنی زمانی كه انکشاف جامعه به واسطه کار و زحمت این افراد برای تقویت استثمار و بهره کشی از توده ها مورد استفاده قرار نگیرند. زمانی كه اکتشافات و اختراعات آنان برای زورگویی و تجاوز، اشغال و اعمال ستمگری ملی – امپریالیستی به کار نروند. بورژوازی از این شروط حرف نمی زند و بر طبق خصلت تاریخی اش همان قسمت حرف را می گوید که به نفع طبقاتی اوست. افرادی که نمی توانند فکر کنند "جهان می توانند طور دیگر یعنی بهتر از این باشد که می بینیم" نیز آن را تایید می کنند.
 به طور خلاصه: علوم و عالم، صاحب فن و اهل هنر فقط تحت شرایط معینی می توانند در خدمت جامعه باشند نه در هر شرایط. برای آن که این افراد را در خدمت جامعه قرار داد، قبل از همه چیز باید سیاست جامعه را در خدمت توده ها قرار داد. یعنی برای آن که همه چیز را در خدمت توده ها قرار داد باید قبل از هر چیز کوشید تا سیاست پرولتری را بر جامعه حاکم ساخت. در غیر این صورت، همه چیز منجمله فلسفه و علوم، دانشگاه و دانشمند عملا در خدمت دشمنان خلق قرار دارند.
 برداشت از نشریه شورش 

جمعی از فعالین کارگری (جافک)

مهرماه 1389
kargaranfa@gmail.com

j-f.blogfa.com -  f-kargari.blogfa.com  - jafk1384.blogspot.com