۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

روزهای ما

تاریخ را توده ها می سازند، هر چند كه این نقش تاریخساز همیشه در دالان های پر پیچ و خم تاریخ رسمی كه تاریخ طبقات استثمارگر حاكم است، گم می شود. انقلاب كار توده هاست، هر چند كه خیلی وقت ها شخصیت ها و گروه های ضد مردمی سر بزنگاه از راه رسیده اند و بر اعتراض و شورش مردم سوار شده اند و سكه تحولات را به نام خود زده اند. اما همیشه چنین نبوده، و چنین نیز نخواهد بود. این درست است كه طبقه حاكم در راه دستیابی محرومان و تهیدستان به آگاهی طبقاتی، به علم انقلاب، به اتحاد و تشكل انقلابی، مانع ایجاد می كند، اما انقلابی كه نقشه مند و آگاهانه است همیشه در جایی نطفه می بندد.
علم و آگاهی طبقاتی، راه خود را با بذرها و جوانه های كوچك آغاز می كند و شكوفا می شود. توده های كارگر و قشرهای ستمدیده، منافع اساسی و آرمان های خود را از زبان محافل و گروه ها و احزاب انقلابی بیان می كنند. این ها پیشروان و نواندیشان و فعالانی هستند كه هم مسئولیت پروراندن و ترویج آگاهی انقلابی را به دوش خود دیده اند، و هم ضرورت ابتكار عمل در رهبری و به ثمر رساندن انقلاب آگاهانه را درك كرده اند. در چند دهه گذشته ایران، و غالبا در دوران های تیره تار، این پیشروان با ابتكار عمل های خود تاثیر فوری یا درازمدت بر سیر تحولات سیاسی جامعه داشته اند.

ایران معاصر پیاپی از استبداد و سركوب خشن حكومتی، خرافه و فریبكاری مذهبی، توهم یا بی تفاوتی سیاسی، رنج برده است. اما جرقه های سرخ نیز پیاپی به چشم آمده اند تا آتشی پایدار بیفروزند و راه را برای در هم آمیختن آگاهی انقلابی و حق طلبی و اعتراض و شورش توده ها هموار كنند.





مبارزانی كه نام چریك های فدایی خلق را برای خود برگزیدند و در سال 1349 در پی انجام عملیات مسلحانه در منطقه سیاهكل گیلان بودند، از ایجاد كنندگان همین جرقه های سرخ بودند. به خاطر حركت شجاعانه آنان كه خلاف جریان مسلط بر فضای سیاسی جامعه انجام گرفت، به خاطر برافراشتن پرچم مبارزه قهرآمیز با رژیم سلطنتی، به خاطر اعلام تعهد و مسئولیت و ابتكار عمل انقلابی، 19 بهمن 1349 (روز درگیری سیاهكل) در تاریخ معاصر ایران ثبت شده است. نام سیاهكل را جوانان چپ انقلابی كه هواخواه كمونیسم و طرفدار كارگران و زحمتكشان بودند بر دفتر تاریخ نوشتند.






جرقه سرخ دیگر، روز 26 بهمن است كه به شكل نمادین در روزشمار انقلاب ثبت شده است. 26 بهمن 1357، روز جان باختن رفیق حسین كریمی است كه سازمان زحمتكشان كردستان ایران (كومه له) آن را به عنوان روز كومه له برگزید. به یك مفهوم، 26 بهمن روز اعلام موجودیت و اعلام قبول مسئولیت رهبری مبارزات توده های تهدیدست و ستمدیده از سوی گروهی از چپ های انقلابی كردستان است. آنان از سال ها پیش از آن، درگیر سازماندهی مخفیانه مبارزه ضد رژیمی بودند. 26 بهمن روز برافراشته شدن پرچم طرفداری از كمونیسم در كردستان است كه با ابتكار عمل در آغاز مبارزه مسلحانه پارتیزانی و ایجاد تشكل های متنوع توده ای در آن منطقه همراه بود. نسل های بعدی نه فقط در كردستان كه در سراسر ایران هنوز هم می توانند از آن تجربه، درس های ارزشمندی بگیرند.





 5 بهمن نیز جرقه ای سرخ است. در پنجم بهمن 1360، سربداران كه نیروی مسلح اتحادیه كمونیست های ایران بودند بر اساس طرح تسخیر آمل با هدف برپا كردن قیام مسلحانه، تاثیرگذاری سیاسی بر كل كشور و گسترش قیام به شهرهای دیگر، وارد این شهر شدند. این اقدام هم اعلام قبول مسئولیت رهبری مبارزات توده های مردم علیه رژیم مرتجع جمهوری اسلامی بعد از انجام كودتا و تشدید سركوب و كشتار سراسری در خرداد 1360 بود و هم یك ابتكار عمل انقلابی برای متحد كردن نیروها و عناصر كمونیست و آزادیخواهی كه زیر فشار رژیم با خطر تلاشی، پراكندگی و انفعال روبرو شده بودند. حركت سربداران شكست خورد اما در همان مدت كوتاه، تاثیر سیاسی و روحی غیر قابل انكاری بر مردم مناطق مختلف كشور داشت و هنوز هم برای نسل های بعدی درس های مثبت و منفی بسیاری در زمینه های سیاسی و نظامی و تشكیلاتی در بر دارد.




 

جرقه های اینچنینی، روزهای اینچنینی، از آن طبقه كارگر و همه ستمدیدگان و محرومان است. ما در برابر مناسبت های رسمی كه به كمك خرافه و اسطوره و باور دینی یا توهمات و داستان های ملی گرایانه و برتری جویانه به جامعه تحمیل شده است، بیكار نمی نشینیم. ما در برابر جشن ها و عزاهای بی ارتباط به زندگی و مبارزه واقعی روز و آرمان های فردای توده ها، بیكار نمی نشینیم. ما روزهای خود را بزرگ می داریم، از درس های شان می آموزیم و از خاطراتی كه در آن ها ثبت شده الهام می گیریم.
”جمعی از فعالین كارگری“
منتشر شده  در تاریخ 19 بهمن 1388

 

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

انفجار خشم فرو خفته در مصر و پیامدهای آن


شمال آفریقا و خاورمیانه شاهد رویدادهای بیسابقه ای است. نظم سیاسی مستقر در کشورهای عربی پیرامون دریای مدیترانه به لرزه افتاده است. این زلزله سیاسی، یمن و عربستان و اردن را هم تکان داده است. مردمی که چند نسل است گرفتار رژیم های مستبد و مرتجع اند، اینبار با جرقه گرانی و بیکاری و خطر فقر و فلاکتی تحمل ناپذیر به خیابان ها آمده اند. بهانه و محرک اولیه هر خیزش متفاوت و خاص است اما ریشه یکی است.  آنچه همه این جنبش ها را به یکدیگر متصل می کند خواست تغییر است. از این وضعیت خسته شده اند. مردم خواهان تغییرات سیاسی و اقتصادی اند. حرکت اعتراضی نسبتا یک شکل و مشابهی که امروز در شمال آفریقا و خاورمیانه می بینیم پاسخی است که قربانیان نظام سرمایه داری جهانی و آماج های اصلی گلوبالیزاسیون و نئولیبرالیسم امپریالیستی به وضع موجود می دهند. تاثیر پذیری و «تقلید» سریع این خیزش ها از یکدیگر نیز ریشه در همین واقعیت مادی مشترک و «یک شکل سازی» دنیا توسط سرمایه امپریالیستی دارد. حتی می توان رد پای تاثیرات خیزش سال 88 در ایران را در نوع انگیزش و تحرک جوانان این کشورها مشاهده کرد. شک نکنید اینکه توده ها در ایران علیه یک رژیم استبداد مذهبی اسلامی برخاستند و با وحشیانه ترین شکل سرکوب پاسخ گرفتند در ذهنیت بخشی از جوانان خاورمیانه و شمال آفریقا تاثیر سیاسی مهمی گذاشته و آنان را نسبت به آلترناتیو اسلام سیاسی دچار تردید و حتی انزجار کرده است.
وقایع امروز نشانه ای از دوران جدیدی است که دنیا به آن پا گذاشته است. همان شرایطی که در پی فروپاشی بلوک شرق شکل گرفت و صف آرایی و تناسب قوای جدیدی را به نظام سرمایه داری جهانی تحمیل کرد، همان تضادهایی که امپریالیسم آمریکا برای پاسخ دادن به آن ها و سوار شدن بر اوضاع می خواست طرح «خاورمیانه بزرگ» و «نظم نوین جهانی» را به اجراء بگذارد، اینک به صورت انفجار پیاپی خشم توده ها خودنمایی می کند.
این روزها کلمه انقلاب دوباره بر سر زبان ها افتاده است. این ایده زمانی تقویت شد که بن علی رئیس جمهور مادام العمر تونس، یک ماه تظاهرات خشماگین توده ای را تاب نیاورد و دستگاه نظامی سرکوبگر هم پشتش را خالی کرد، فرار را بر قرار ترجیح داد. رسانه های دنیای عرب و غرب، اسم این تغییر سیاسی را انقلاب گذاشتند. بعضی از مقامات اروپایی و استراتژیست های عرب به سران دیگر کشورهای منطقه هشدار دادند که اگر نجنبید شاهد «تونس»های پیاپی خواهیم بود! اما دیگر برای این جور هشدارها دیر شده بود. مصر شعله ور شد. ده روز درگیری خونین که با حمله به مراکز انتظامی و امنیتی و زندان ها، خلع سلاح پاسگاه های پلیس و آتش زدن خودروهای دولتی همراه بوده، حسنی مبارک را به آخر خط رسانده است.
تحولات مصر شوخی بردار نیست. طی سه دهه اخیر، مصر و عربستان پایگاه های استوار و موثر آمریکا در منطقه بوده اند. به طور مشخص، پیمان صلح پایدار بین مصر و اسرائیل، ستون حفاظت غرب از اسرائیل محسوب می شود. آمریکا سرمایه گذاری های نظامی و اقتصادی عظیمی در مصر انجام داده است. بخشی از جریان انتقال نفت خاورمیانه به غرب از طریق کانال سوئز انجام می گیرد. ادامه و تشدید بی ثباتی سیاسی در این کشور، نه فقط شاخص ها را در بازارهای نفت و بورس جهان به تکان در می آورد بلکه ساختار نظم امپریالیستی و تناسب قوای موجود در منطقه را بر هم می زند.
یک مشخصه موج خیزش توده ای در مصر، تونس و کشورهای دیگر این بود که در ابتدا مهر هیچ نیروی سیاسی معینی را بر پیشانی نداشت. وقتی که قشرهای مختلف مردم به صورت غیر متشکل و با باورها و تمایلات گوناگون و افق سیاسی مبهم به خیابان ها می ریزند، حرکات شان تا مدتی غیر قابل مهار است. در چنین حال و هوای شاهد ابتکار عمل های مبارزاتی و بروز اقدامات رادیکال علیه نظم موجود هستیم. و همانطور که می بینیم نیروی جوان جامعه عامل این ابتکار عمل ها و رادیکالیسم است. بر بستر چنین اوضاعی، فرصت ها و امکانات مساعدی برای متشکل و متحد شدن مردم و مطرح کردن خواسته های مشترک شان به وجود می آید. حتی فشار قدرتمند خیزش توده ای می تواند بعضی از این خواسته ها را به نظام حاکم تحمیل کند و بعضی تغییرات سیاسی و اجتماعی نسبتا ماندگار را به دنبال داشته باشد.
اما واقعیت اینست که در جوامع منطقه و در درون این خیزش ها با یک خلاء سیاسی روبرو نیستیم. احزاب و نیروهای سیاسی گوناگون با سابقه سیاسی و پشتوانه معین طبقاتی و متحدان معین جهانی و منطقه ای در صحنه حضور دارند. قدرت های امپریالیستی و ارتجاعی نیز برای کنترل و جهت دهی به تحولات سیاسی کشورها اساسا به همین نیروها متکی می شوند. احزاب و تشکل های اپوزیسیون در کشورهای شمال آفریقا و خاورمیانه، خواه رسمی و قانونی باشند خواه غیر قانونی و تبعیدی، اساسا ضدانقلابی و مرتجع و یا رفرمیست و محافظه کارند. وجود بعضی نیروهای متفاوت اپوزیسیون مثلا «اتحادیه های کارگری» و «جبهه احزاب چپ» در تونس، به علت افق سیاسی محدود و جهت گیری اساسا رفرمیستی شان، نمی تواند تغییر و تحولی جدی در اوضاع آتی ایجاد کند.
شک نداشته باشید که همین حالا آمریکا و اروپا و وابستگان شان در منطقه خاورمیانه به طور شبانه روزی برای یافتن راه حلی برای بحران انفجاری مصر کار می کنند. بخش مهمی از این تلاش، ساختن آلترناتیوهای مطمئن برای «مصر بدون مبارک» و مهار یا منحرف کردن خیزش توده های محروم و روشنفکران و جوانان معترض و آزادیخواه است. در این میان ارتش سرکوبگر مصر به ایفای یک نقش موذیانه مشغول است. از یک طرف، «فاصله ای» را از باند مبارک حفظ می کند و از طرف دیگر بخش های رادیکال مردم را تهدید می کند که دست از پا خطا نکنید. دستورالعمل ها و پیشنهادهای امثال اوباما و سران دولت های اروپایی در مورد «ضرورت انجام تغییرات سیاسی با پرهیز از هرج و مرج و اعمال خشونت از هر دو طرف» همین هدف را دنبال می کند. آمریکا و غرب، مردم را به گذار مسالمت آمیز به کمک ارتش فرا می خوانند و از حالا دارند لیست نیروهای شرکت کننده در دولت آتی را تهیه می کنند. نباید تعجب کرد که آمریکا بر ضرورت حضور نیروهای غیر سکولار (مشخصا مرتجعین اخوان المسلمین) در ترکیب هیئت حاکمه آتی تاکید کرده است.
بنابراین این احتمالی قوی و واقعی است که تونس و مصر و دیگر کشورهای منطقه می توانند به زیر چتر آلترناتیوهای ضد مردمی کشانده شوند. تحولات کنونی می تواند به شکل یک «انقلاب مخملی» و بر سر کار آمدن ائتلافی از ارتش و نیروهای امنیتی با سیاستمداران کهنه کار بورژوا و نوکر امپریالیسم به اصطلاح «جمع شود». از طرف دیگر ممکن است شاهد پایه گیری سریع و سواری گرفتن جریان های مرتجع اسلامی بنیادگرا یا به اصطلاح مدرن از نوع حاکمان ترکیه از توده ها شویم. این نکته را نباید ناگفته گذاشت که «آلترناتیو اسلامی» نه می تواند و نه خود تمایل دارد که به عنوان یک جریان مجزا و مستقل در صحنه عرض اندام کند. جریان های مرتجعی از قبیل «اخوان المسلمین» فقط به دنبال شریک شدن در قدرت سیاسی و ایفای نقش بیشتر به مثابه نماینده و شریکی از صف کارگزاران نظام سرمایه داری جهان هستند. در این میان، رژیم جمهوری اسلامی ایران هم تلاش خود را خواهد کرد که با تشدید تبلیغات سیاسی و ایدئولوژیک و صرف مبالغ هنگفت در این کشورها برای خود جای پایی در تحولات آتی باز کند و حداقل بر تناسب قوای درون دولت های آتی و ائتلاف های منطقه ای به نفع خود تاثیر بگذارد.
جنبه دیگری از واقعیت اینست که جریان های انقلابی و کمونیست در کشورهای منطقه بر اثر چند دهه سرکوب و خفقان سیاسی، و نیز به علت سردرگمی های سیاسی و ایدئولوژیک خودشان، از صحنه حذف شده اند. اگر نشانی از چنین جریان های وجود داشته باشد، یا اگر جریان های نوینی از جوانان انقلابی در حال شکل گیری باشد، اساسا نطفه ای و ضعیف است. آنچه این اوضاع متلاطم برای چنین حرکت کمونیستی و انقلابی در بر دارد، مسلما فرصت و امکانات به مراتب بیشتر از گذشته برای شناساندن خود به توده های ستمدیده، برای متشکل تر شدن و گسترش یافتن است. اما این تغییر و تحولی دشوار است که به شکل خود به خودی صورت نخواهد گرفت و مستلزم استقلال فکر و عمل و خلاف جریان رفتن در صحنه ای است که نیروهای قدرتمندتر طبقاتی برای هدایت آن در تلاشند.
امروز استفاده از فرصت ها و سازماندهی مقاومت موثر توده ای و بنیان گذاشتن یک مبارزه انقلابی را اساسا باید در نیروی نوین و جوانی جست و جو کرد که کل نظام حاکم و نمایندگان و مدافعان رنگارنگش را به چالش بگیرد، و ماهیت آلترناتیوهای مرتجع و امپریالیستی را افشاء کند. این پدیده ای ضروری است که تازه باید متولد شود. تولد چنین پدیده ای حاصل پیوند تئوری انقلابی و علم بروز شده مارکسیسم با نیروی اعتراض و مقاومت پرولترها و زنان و جوانان ـ روشنفکران این جوامع خواهد بود.
خلاصه کنیم، ما تازه در آغاز دور جدیدی از تحولات منطقه ای و جهانی هستیم. مسائل و تضادهای این روند پیچیده و متناقض را که بدون شک با عرض اندام نیروهای گوناگون طبقاتی همراه خواهد بود از این پس باید به شکل روزمره دنبال کرد. و در این میان، نطفه های جریان آلترناتیو انقلابی و نواندیش را هم حتما باید ردیابی کرد و آن ها را در برابر موج تبلیغات ضدانقلابی امپریالیست ها و مرتجعان دنیا که می خواهند بیراهه های خود را تنها طریق ممکن و موجود برای توده های مردم جلوه دهند، برجسته کرد. تلاش خواهیم کرد در هفته های پیش رو به زوایای دیگری از خیزش مردم منطقه بپردازیم.

---------------------------
     

باز هم در مورد برنامه ای که مدیریتش با امام زمان است!


چند هفته ای از شروع اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها یا همان حذف یارانه ها می گذرد. در این مدت، بیشترین حرفی که از مقامات جمهوری اسلامی شنیده ایم اینست که «دیدید هیچ اتفاقی نیفتاد!» از جانب مردم نیز بیشترین حرفی که به گوش می رسد اینست که «صبر کنید سال جدید شروع شود آن وقت می بینیم چه پوستی از ما می کنند!» هر دو این جمله ها بازگو کننده وضعی است که طرفین در آن قرار گرفته اند. همین جملات ساده و به ظاهر عامیانه، رابطه میان حاکمان ارتجاعی و توده های محکوم را به خوبی نشان می دهد. حرف مقامات بیش از هر چیز بیان هراسی است که از بروز آشوب و تلاطم اعتراضی از طرف پایینی ها دارند. و حرف مردم بازتاب بی اعتمادی بر حق آنان نسبت به رژیم هار سرمایه داری اسلامی و ماهیت ضد مردمی هر طرحی است که به اجراء می گذارد.
نتیجه فوری اجرای طرح دولت، قبل از همه برای قشرهایی محسوس بوده که کارشان مستقیما به مصرف گازوئیل وابسته است. افزایش قیمت گازوئیل آنقدر تکان دهنده بود که بلافاصله عکس العمل اعتراضی کامیونداران و رانندگان وسائط نقلیه سنگین را برانگیزد. این اعتراض به شکل اعتصاب یک هفته ای آنان و خوابیدن حمل و نقل کالاها از بنادر و ورودی های عمده به مراکز توزیع و مصرف انجام شد. این اعتصاب، اقدامی «پر سر و صدا» نبود که یکی دو نفر سخنگوی علنی اش بشوند یا بخواهند در سطح بین المللی قضیه را به اصطلاح «رسانه ای» کنند. اما آنقدر موثر بود که طی یک هفته، هیئت دولت و مقامات ستاد هدفمندی یارانه ها در موردش جلسات اضطراری برگزار کنند و فعلا با اضافه کردن سهمیه گازوئیل یارانه ای برای این قشر از مصرف کنندگان، به این اعتصاب «غیر رسمی» پایان بدهند. عامل اصلی عقب نشینی سریع دولت در برابر این حرکت اعتراضی، ترس از انتشار خبر و دامن گرفتن اعتراض های مشابه نسبت به حذف یارانه ها در بین قشرهای دیگر بود. انتشار خبر هر اعتراض و اعتصابی در این زمینه، درست در نقطه مقابل شعار تبلیغی «دیدید هیچ اتفاقی نیفتاد» قرار دارد و آن را خنثی می کند. به همین علت، رسانه های جمهوری اسلامی برای انعکاس خبر عقب نشینی دولت تنها به ذکر این جمله مبهم بسنده کردند که: «با پیگیری مقامات ذیربط و رسیدگی به مشکلات بخش حمل و نقل کالا، اختلالی که طی هفته گذشته در این زمینه ایجاد شده بود برطرف شد!»
اما غیر از کامیونداران، بخش های دیگری از جامعه نیز هستند که به شکل فوری نتایج اجرای طرح امام زمانی جمهوری اسلامی بر زندگیشان تاثیری مهلک گذاشته است. ازکارگران و زحمتکشان افغانستانی و خانواده هایشان که ساکن ایران هستند شروع کنیم که سال هاست با حداقل دستمزد و امکانات زندگی روزگار می گذرانند و به شکلی فوق العاده استثمار می شوند. در سال های اخیر، توده های مهاجر افغانستانی بارها مورد پیگرد و دستگیری قرار گرفته، از ایران اخراج شده اند. و هر بار با پرداخت بخش زیادی از حاصل کار و پس انداز خود به ماموران مرزی و مشخصاً مقامات سپاه پاسداران در مناطق شرقی، مجددا به ایران بازگشته اند. موقعیت غیرقانونی، نه تنها این زحمتکشان را مجبور به قبول کارهای سخت در بدترین شرایط و با کمترین دستمزد کرده، بلکه اینک آنان را بی دفاع در برابر امواج تورم و گرانی ناشی از حذف یارانه ها قرار داده است. دو برابر شدن قیمت نان و جهش در قیمت لبنیات و شکر و چای و انواع کنسروها، که غذای هر روزه و بلاتغییر آنان است مثل آوار بر سر کارگران افغانستانی و خانواده هایشان خراب شده است. آنان حتی از صدقه های تحقیر آمیز 8000 تومانی احمدی نژاد که تحت عنوان «سهم نان» مقابل مردم ایران پرتاب می شود بی بهره اند. آیا رژیم اسلامی با حذف یارانه ها دارد با یک تیر دو نشان می زند؟ یعنی به دنبال اخراج «داوطلبانه» مهاجران افغانستانی از ایران به کمک اهرم فشار اقتصادی هم هست؟ شاید چنین افکار جنایتکارانه ای در سرشان می چرخد، اما نتیجه عملی چیز دیگری خواهد بود. واقعیت اینست که کارگران و زحمتکشان افغانستانی بر اثر محرومیت ها و مصائب آن سوی مرز، کماکان چشم به فرصت های شغلی در ایران می دوزند. و این بار برای جبران فشارهای تورمی و تامین نیازهای اولیه و حداقل زندگی، مجبورند ساعات بیشتری را با شدت بیشتر کار کنند تا شاید دخل خود را به خرجشان نزدیک کنند. بروز تنش ها و درگیری های بیشتر میان این زحمتکشان با کارفرمایان دندان گرد و فرصت طلب، و بروز اعتراضات فردی و گروهی از سوی مهاجران افغانستانی در عکس العمل به این بی حقوقی ها و محرومیت های قانونی، دور از انتظار نیست. اینکه توده های مردم ایران منجمله فعالان جنبش کارگری و نیز روشنفکران و فکرسازان جامعه به این مساله چگونه نگاه کنند و عکس العمل نشان دهند، معیار مهمی خواهد بود. معیاری که نشان می دهد از رهایی و بهروزی
چه می فهمیم؟ و آیا برای کسب رهایی و بهروزی، محدوده ای فراتر از منافع تنگ نظرانه  «فرد خود»، «خانواده خود»، «ملت خود» جست و جو می کنیم یا نه؟ آیا به فکر بقیه همسرنوشتان خود هستیم و مبارزه خود را با اعتراضات آنان گره می زنیم یا نه؟
بخش دیگری که به شکل مستقیم و زودتر بقیه قشرها از طرح حذف یارانه ها لطمه می بیند، قشر گسترده ای از طبقه کارگر ایران است: کارگران روزمزدی که درگیر مشاغل موقت و غیر رسمی هستند. ریشه و جا و مکان ثابت و ثبت شده ای در مراکز شهری ندارند و اغلب اهل مناطق دیگرند. بخشی، مقررات و حق و حقوق دم بریده کارگاه های زیر پنج نفر شامل شان می شود و کارفرما و دولت تقریبا هیچ تعهدی نسبت به آنان ندارند. بخشی دیگر، به چرخ خدمات شهری آویزانند و هر لحظه در معرض بیکاری. از نظر قانون هدفمند کردن یارانه ها، دولت اسم این نیروی کار متزلزل و بی نام ونشان را در ستون افراد خانوار در محل زادگاهشان ثبت می کند و بر مبنای هزینه های حداقلی که برای مناطق غالبا غیر شهری (یا به هر حال کمتر از هزینه شهرهای بزرگ) محاسبه شده، خرده ریزی به حساب سرپرست خانوار واریز می کند. اینکه تاثیر حذف یارانه ها بر معیشت و کار این بخش از جامعه چگونه خواهد بود، و اینکه کدام قشرهای دیگر جامعه بیش از سایرین در نتیجه «هدفمند شدن یارانه ها» لطمه خواهند خورد، را هفته بعد پی می گیریم.   
-----------------------------------------------------------
جمعی از فعالین کارگری(جافک)
نیمه اول بهمن ماه 1389
jafk1384.blogspot.com   

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

به همه خویشان، نزدیکان و یاران مینا!

در غمتان شریکیم. در غم از دست دادن کمونیست ارزشمندی که آرزویش رهایی نوع بشر بود.
در غم از دست دادن زن مبارزی که علیه مردسالاری و پدرسالاری می رزمید و همسرنوشتانش را به مبارزه متشکل و آگاهانه علیه ستم جنسیتی فرا می خواند.
در غم از دست دادن رفیق انترناسیونالیستی که بی هیچ احساس فاصله و تفاوتی در کنار همسنگرانش که از افغانستان، کردستان، ترکیه، آلمان، آمریکا یا هر نقطه دیگر دنیا آمده بودند، می ایستاد. پرچم سرخ را به اهتزاز در می آورد. و با شور و هیجان در هر اول ماه مه، انترناسیونال را آواز می کرد.
با همه شما در غم از دست دادن یار و یاور کارگران و زحمتکشان شریکیم که با صمیمیت و رفاقت به جمع شان می شتافت. با آنان همزبان می شد. دردهایشان را باز می شناخت و با دیگران در میان می گذاشت.
در غم از دست دادن وجود پر احساسی شریکیم که گاه به گاه دل به شعر می سپرد و پیامش را این چنین بر دل می نشاند.
رفقا، یاران، عزیزان!
مینا برای همیشه در روشنایی ایده های ما، در استواری گام های ما و در شکوه آرمان ما زنده خواهد ماند.
جمعی از فعالین کارگری (جافک)
jafk1384.blogfa.com



۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه



جنبش کارگری ایران: وضعیت کلی و گرایش های رایج
دور جدیدی از بحث و جدل بر سر خصوصیات و نقش جنبش کارگری ایران در میان عناصر و گروه هایی که چپ و سوسیالیست خوانده می شوند، آغاز شده است. در این جدل، عملکرد کمیته های گوناگون و نیز تشکل های مستقل سندیکایی زیر ذره بین قرار گرفته است. اگر چند سال پیش، گروه ها و یا عناصر چپ اختلاف نظرهای شان با نحوه عمل تشکل های موجود و سیاست رهبران شان را مسکوت می گذاشتند و دهان را فقط برای تحسین و ستایش از آن ها باز می کردند، حالا شمشیر انتقاد را بیرحمانه بالای سر می چرخانند. چه عواملی باعث این تغییر رویه شده است؟ چه روحیه و انگیزه ای پشت جدل های امروز قرار دارد؟ مهم تر اینکه، مبارزه نظری و سیاسی کنونی باید چه سمت و سویی اتخاذ کند و به چه پرسش هایی پاسخ بگوید تا گرهی از کار باز کند و در خدمت به پیشروی و تکامل جنبش طبقه کارگر قرار بگیرد؟
آنچه پیش رو دارید پنجمین بخش از مجموعه ای است که به شکل فشرده به پرسش های بالا می پردازد. تلاش ما اینست که هر بخش در عین پیوستگی با بخش های دیگر، تا حدی خصلت مستقل هم داشته باشد. بر همین مبنا از همه رفقا و دوستان علاقمند به اظهار نظر و مطرح کردن دیدگاه های نقادانه خود در مورد این مجموعه دعوت می کنیم که منتظر انتشار همه بخش ها نشوند و نظرات خود را بر سر هر بخش در دسترس ما قرار دهند.
بخش پنجم:
اصول فراموش شده و راه برون رفت
سوالی که امروز در برابر فعالان چپ و همه کسانی که خود را مدافع طبقه کارگر می دانند قرار دارد این است که برای شکستن دور باطل و ایجاد یک تحول تعیین کننده در جنبش چپ و کارگری ایران چه باید کرد. عدم پاسخگویی صحیح و عملی به این سوال، به گسترش و پا سفت کردن تجدید نظر طلبی و انحلال طلبی می انجامد. به همین علت است که اینک در بین «کارگریست ها» (یعنی کسانی که نگاهشان بیشتر از اینکه به طبقه کارگر و اهداف و منافع اساسی و درازمدت طبقه جهانی و دورنمای انقلابی طبقاتی دوخته شده باشد متوجه فرد کارگر و منافع روزمره و کوتاه مدت اوست) ابهام و تردید نسبت به جایگاه طبقه کارگر در جامعه سرمایه داری و حتی در مورد مفهوم طبقه کارگر شیوع پیدا می کند. نظریاتی که نافی نقش محوری طبقه کارگر در امر دگرگونی انقلابی اند و از «اشباع شدن» نقش تاریخی طبقه کارگر یا از ایجاد پدیده نوینی تحت عنوان «توده انبوه» به جای طبقه کارگر در دنیای گلوبالیزه می گویند، رفته رفته در بین کسانی که تا دیروز به سبیل مرد کارگر صنعتی عضلانی قسم می خوردند هوادار پیدا می کنند.  نتیجه دیگر، نومید شدن فعالان چپ از جنبش کارگری و از کارگران در جوامع تحت سلطه و عقب مانده ای نظیر ایران و جست و جوی «جنبش کارگری واقعی» در اعتصاب ها و اعتراض های در حال رشد کارگران متشکل در اتحادیه های کارگری اروپا است. به همین علت است که مثلا اعتصاب عمومی اخیر فرانسه در نظر بعضی از چپ های  ایران تا سطح کمون پاریس ارتقاء مقام پیدا کرد و ستایش شد. و بالاخره این وضعیت حاصل دیگری هم دارد: اتکاء بیشتر به آراء و الطاف مجامع و تشکل های بین المللی به اصطلاح کارگری. این ها نهادهایی هستند که در واقع از طریق فشار بر سیاست دولت های مختلف در قبال کارگران و همزمان اعمال نفوذ در جنبش های کارگری، منافع سیاسی و اقتصادی بورژوازی غرب را دنبال می کنند.
این گرایش ها و نقطه نظرات، مدعیان سوسیالیسم و کمونیسم را هر چه بیشتر از وظیفه سازماندهی انقلاب اجتماعی و استراتژی کسب قهرآمیز قدرت سیاسی، دور می کند. ما به هیچ وجه معتقد نیستیم که برای خروج از این بن بست، الگو و نسخه ای ساده در دست است. انحراف ها و مشکلات سیاسی و ایدئولوژیک و تشکیلاتی که امروز به صورت یک معضل مشترک خودنمایی می کنند، پدیده هایی سطحی و یک شبه نیستند بلکه ریشه در بیش از یک قرن مبارزه طبقاتی بین المللی دارند. گسستن از آن ها نیز در گرو باز نگری عمیق و ماتریالیستی دیالکتیکی سیاست ها و عملکردهای دیرینه است. نمی شود از اکونومیسم و رفرمیسم و قانون گرایی گسست کرد اما به آموزه ها و سنن نادرست و تجارب منفی در تاریخ جنبش بین المللی کمونیستی و کارگری نپرداخت. نمی توان از خطاهای گذشتگان جمعبندی همه جانبه نکرد. به علاوه، ما نیازمند ارائه یک تصویر عینی و یک تحلیل صحیح از دامنه و ترکیب طبقه کارگر در شرایط کنونی (ایران و دنیا) هستیم. ما نیاز داریم فعالانه درگیر مباحثی شویم که بر سر مفهوم و نقش و ظرفیت طبقه کارگر در پرتو تغییرات واقعی در نظام جهانی سرمایه داری امپریالیستی به راه افتاده است.
در مسیر انجام این کارها، مدافعان و نمایندگان منافع طبقه کارگر نیاز دارند که جوهر اساسی نگرش و سیاستی که لنین در «چه باید کرد» جلو گذاشت و بعدها زیر خروارها اکونومیسم و رفرمیسم و رویزیونیسم مدفون شد را از زیر آوار بیرون بیاورند. یعنی رابطه میان آگاهی انقلابی طبقاتی و جنبش خودانگیخته را به درستی درک کنند و نقش حزب رهبری کننده پیشاهنگ و ارتباط متقابلش با کنشگری آگاهانه و ابتکار عمل و خلاقیت توده ها را به روشنی ببینند. این جنبه اساسی «چه باید کرد» لنین است که مدت هاست نیروهای چپ از آن دست شسته اند، یا با برداشتی ترتسکیستی، اهمیت و صحت تزها و رهنمودهای «چه باید کرد» را تنها به مسائل تشکیلاتی «یک حزب منضبط و آهنین و نقشه مند» محدود کرده اند. در عین حال، ما باید آموزه ها و تزهای «چه باید کرد» را در پرتو تعمیق تئوری های مارکسیستی و تجارب انباشت شده جنبش بین المللی کمونیستی، غنا بخشیم و تکامل دهیم. این جنبش به ویژه در جریان انقلاب چین و دوران ساختمان سوسیالیسم و انقلاب فرهنگی تحت رهبری مائو سرشار از تجارب و نظریات ارزشمندی است که اگر به طور ماتریالیستی دیالکتیکی مورد جمعبندی و سنتز قرار بگیرند، افق های نوینی در برابر ما می گشایند و نگرش و سیاست های تشکیلاتی به مراتب پیشروتر و کارآمدتری را نسبت به دوران لنین و مائو در اختیار جنبش انقلابی قرار می دهند. با چنین جمعبندی و سنتزی می توان به درک عمیق تری از رابطه میان ایجاد یک هسته رهبری کننده مستحکم و به کار گیری انعطاف بسیار، خواه در چارچوب یک حزب انقلابی، خواه در سطح یک جبهه متحد، و یا بعد از کسب قدرت در دل یک دولت انقلابی و در جریان ساختمان سوسیالیسم، دست پیدا کرد. از این طریق است که می توان مفهوم سانترالیسم دمکراتیک در تشکیلات را روشن تر کرد و درک صحیح تری از مفهوم تشکیلات حزبی و سایر تشکل های مورد نیاز در پیشبرد انقلاب به دست آورد. بر مبنای همین جمعبندی و سنتز است که می توان اهمیت و ضرورت و امکان حرکت خلاف جریان توسط عنصر آگاه انقلابی، زمانی که در اقلیت و یا در موضع ضعیف قرار می گیرد، را دریافت. این نکته به ویژه در شرایط کنونی که شاهد حملات ضد کمونیستی و جولان دادن ها و مغز شویی نیروهای بورژوایی و رقابت ارتجاع بین المللی در حیطه های سیاسی و ایدئولوژیک و فرهنگی هستیم، اهمیتی بیش از پیش می یابد.      
-------------------------------------------------
با درود.     
متنی که می خوانید بخشی از کتاب «رهایی از چنگال همه خدایان» اثر باب آواکیان رهبر حزب کمونیست انقلابی آمریکا است. نقطه تمرکز این کتاب اگر چه عمدتا تشریح و نقد باورها و ارزش های مسیحیت به مثابه شکل و قالب ایدئولوژی مسلط بر جامعه آمریکا است، اما همانطور که در نوشته زیر خواهید دید شباهت نزدیکی بین توجیهات و تبلیغات ارتجاعی طبقه حاکمه آمریکا با مستبدان مذهبی حاکم بر ایران وجود دارد. در آینده تلاش خواهیم کرد بخش های دیگری از این اثر را در اختیار مخاطبان خود قرار دهیم.

تکامل، روش علمی و تاریک اندیشی دینی
یکی از راه های عمده ای که دین نقش «ناپلئونی» اش* را برای طبقات حاکمه استثمارگر و ستمکار بازی می کند حفاظت از یک اسطوره متحد کننده است. این اسطوره که در خدمت طبقات حاکمه قرار دارد، علل و منشاء واقعی پدیده های طبیعی و اجتماعی و مبنا و امکان تغییر ریشه ای را پنهان می کند و مانع شناخت مردم از آن ها می شود. امروز یکی از برجسته ترین جلوه های این امر را مشخصا در آمریکا، در ارتباط با واقعیت علمی تکامل می بینیم. بسیاری از مردم آمریکا نمی دانند یا قبول ندارند که تکامل یک واقعیت علمی است. البته این مساله را می توان یک کیفرخواست جدی دیگر علیه نظام آموزشی آمریکا به حساب آورد. این مساله به ویژه در بین تهیدستان و ستمدیدگان قابل مشاهده است. بسیاری از آنان حتی نمی دانند که تئوری تکامل چیست. به جای اینکه تئوری تکامل به آنان آموخته شود، مغزشان را از قصه ها و افسانه های خلقت آنگونه که در انجیل آمده، پر می کنند و دیدگاه نادرستی از تاریخ طبیعی و تاریخ جامعه بشری به آنان ارائه می دهند.
حقیقت اینست که از مدت ها پیش، تئوری تکامل در محافل علمی، در بین اکثریت افرادی که در علوم تخصص دارند و علم حرفه آنان است، به یک مساله بدیهی تبدیل شده است و به هیچ وجه یک مقوله مورد مشاجره و اختلاف نیست. این امر به ویژه در مورد دانشمندان زیست شناس صدق می کند. به علاوه، تئوری تکامل در دنیای امروز شالوده کل علوم است که بدون آن، علمی در کار نخواهد بود. اما بیشتر مردم حتی این را هم نمی دانند. آنان را در جهل نگاه داشته اند و از این راه مورد سوء استفاده قرارشان می دهند. از این جهل استفاده می کنند تا مردم علیه منافع خودشان عمل کنند. بدین طریق مردم را از فهم دنیا، و در نتیجه، از توانایی تغییر دنیا، محروم می کنند. مردم را از فهم شرایطی که در آن به سر می برند و آنچه که می توان در این مورد انجام داد دور نگاه می دارند.
اگر در جامعه شاهد مشاجره بر سر تئوری تکامل و یا جهل نسبت به آن هستیم، علت آن ست که بنیادگرایان مذهبی با حمایت نیروهای قدرتمندی از درون طبقه حاکمه، عامدانه چنین مشاجره و جهلی را ایجاد و تشویق و تقویت کرده اند. اگر چه در زیست شناسی و به طور کلی در علوم، تئوری تکامل یک واقعیت مسلم و کاملا جا افتاده محسوب می شود اما جرج دبلیو بوش اصرار دارد که «پرونده اینکه خداوند چگونه حیات را آفرید کماکان باز است». او امر تدریس تئوری تکامل را با تبلیغ اینکه نظریه «طراحی هوشمند»** را هم باید در کلاس های علوم درس داد، تضعیف می کند. این در حالی است که نظریه «طراحی هوشمند» هیچ پایه علمی ندارد. خب، می شود گفت که پرونده دیگری هم کماکان باز است: اینکه جرج بوش از عقل سلیم بهره مند است یا خیر؟! اما این علت اصلی تبلیغ عامدانه جهل و اراجیف خرافی توسط جرج بوش نیست. البته شماری از فاشیست های مذهبی ممکنست واقعا به نوعی مطلق گرایی انجیلی و ضدیت نامعقول با روشنگری اعتقاد داشته باشند و بوش هم می تواند یکی از آنان باشد، اما واقعیت اساسی تری در میان است: بخش های قدرتمندی از طبقه حاکمه به این باور رسیده اند که یک جهانبینی این چنینی می تواند یک نیروی ایدئولوژیک قوی منسجم کننده در اختیارشان قرار بدهد. ضرورت این مساله به ویژه در اوضاع کنونی مطرح است. اینک اجبار به برقراری سلطه جهانی و امپراتوری بلامنازع و بی رقیب آمریکا و به همراه آن، تغییرات ریشه ای در خود آمریکا، همه چیز را در مخاطره قرار داده است. پیشاپیش همه چیز از هم گسیخته است و احتمال بروز ابعاد گسترده تری از هرج و مرج و خیزش وجود دارد.
به همین علت، کارزار همه جانبه بی امانی به راه انداخته شده است که هدف از آن نه فقط ترویج دین به طور کلی، بلکه به ویژه ترویج بنیادگرایی فاشیستی مسیحی است. نه فقط ترویج این نوع بنیادگرایی مسیحی در صفوف ارتش آمریکا مجاز است بلکه  به ویژه در بین افسران ارتش تبلیغ هم می شود. به همین علت، ژنرال جری بویکین می تواند مدعی شود که خدای ما خدای واقعی است و خدای اسلام خدای دروغین؛ بنابراین جنگ در عراق کاری موجه و محقانه است. این ژنرال آمریکایی نه فقط می تواند چنین ادعای بکند بلکه بعد از این کار، ترفیع هم می گیرد. بر همین مبنا، جرج بوش هم می تواند در دور دوم ریاست جمهوری اش رای مردم را نیاورد اما «خداوند او را برگزیند» و به کاخ سفید بفرستد. همان ژنرال آمریکایی اعلام کرده بود که: «نبردی که درگیر آنیم یک نبرد روحانی است. شیطان می خواهد این ملت را نابود کند. او می خواهد ما را که یک ارتش مسیحی هستیم نابود کند.»
واقعیت اینست که اصرار بر تفسیر مو به مو و مطلق گرایانه از انجیل یا قرآن، و یا متون و سنت های هر یک از ادیان اصلی دنیا، فقط می تواند به تقویت و تحمیل وحشتناک ترین شکل های ستم و عذاب بینجامد. یک نفر بعد از خواندن بعضی از نوشته های من در باره دین، برایم یک برچسب فرستاده که معمولا پشت ماشین نصب می کنند. واقعا از این برچسب خوشم می آید. روی آن چنین نوشته شده: «دورانی که دین بر دنیا حاکم بود را اعصار تاریکی نام نهادند.» کسانی که بالاتر در موردشان صحبت کردم نمایندگان آن دورانند. آنان بینش و ارزش هایی را تجسم می بخشند و در پی تحمیلش هستند که مشخصه «اعصار تاریک» است. اما آنان این کار را در خدمت یک شکل به اصطلاح مدرن از استثمار و سلطه و غارت انجام می دهند که سرمایه داری ـ امپریالیسم نام دارد و صاحب به روز ترین زرادخانه و تسلیحات مدرن نظامی است....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اشاره ای است به استفاده ماکیاولیستی ناپلئون بناپارت از دین برای حفظ سلطه دولت طبقه بورژوازی بر توده های مردم. ناپلئون اول با اینکه خود اعتقاد و باور مذهبی سفت و سختی نداشت به زیردستان خود توصیه می کرد که از حربه مسیحیت برای برقراری و تحکیم پیوند حاکمان و محکومان استفاده کنند.
** منظور از «طراحی هوشمند»، نظریه آفرینش کائنات و حیات توسط یک نیروی قادر هوشمند (یک خدا) بر مبنای یک هدف و طرح از پیش تعیین شده است. این طرز تلقی از حیات و کائنات با واقعیات اثبات شده و تجارب علمی نوع بشر در تضاد است و مبنای علمی ندارد.
فصل های مختلف کتاب
بخش اول: خدا از کجا آمد ... کی گفته ما نیاز به خدا داریم؟
 "خدا روش های اسرار آمیز خودش را دارد"!
یک خدای بیرحم و واقعا هیولا صفت
انجیل تحت الفظی خوفناک است
بنیادگرایان مسیحی، فاشیستهای مسیحی
مذهب و طبقات حاکمه ستمگر
نگاهی حقیقی به مسیح
ده فرمان چیست؟
عهد جدید را نمی توان از عهد قدیم جدا کرد
مسیحیت بنیادگرا و مسیحیت "بوفه سالاد"
ü        تکامل، روش علمی و تاریک اندیشی دینی
اگر خدا نیست پس چرا مردم به آن اعتقاد دارند؟
چرا مردم به خدایان گوناگون اعتقاد دارند؟
بخش دوم: مسیحیت، یهودیت، و اسلام، سد راه آینده
تکامل تاریخی و نقش مسیحیت: دکترین ها و انگیزه قدرت
مسیحیت به مثابه یک مذهب جدید: نقش مرکزی  پُل و نفوذ او
راز زدائی از مسیح و مسیحیت
اسلام بهتر (یا بدتر) از مسیحیت نیست
بنیادگرائی مذهبی، امپریالیسم و "جنگ علیه ترور"
چرا بنیادگرائی مذهبی در حال رشد است؟
طرد "نخوت تنگ نظرانه" روشنگری
رشد مذهب و بنیادگرایی مذهبی: تجلی غریب یک تضاد اساسی
بخش سوم: مذهب- یک زنجیر بسیار بسیار سنگین
مذهب، پدرسالاری، مردسالاری و ستم جنسیتی
منطقه انجیل پرستان آمریکا، منطقه به دار کشیدن سیاهان: برده داری، سفید سالاری و مذهب در آمریکا
فاشیسم مسیحی و ژنوسید
مذهب، بنیادگرائی و روحیه تسلیم و عبودیت
بخش چهارم: خدا موجود نیست- به سوی کسب رهائی بدون کمک خدایان
"دست چپ خدا" و راستگرایان
مبارزه برای رهایی
اسطوره ی "نقش مثبت اسطوره ی مذهبی"
خرد "به ما خیانت" نکرده است- خرد مطلقا ضروری است- اندیشه، به تنهائی، کافی نیست
"ایمان" مذهبی را همان که هست بنامیم: یک چیز غیر عقلانی
خدا نیست- و دلیل خوبی برای اعتقاد به آن وجود ندارد
مذهب به مثابه افیون مردم – و سدی در مقابل رهایی
طبیعت بشر تغییر پذیر است - رهائی بدون خدایان
  تا هفته ای دیگر...
جمعی از فعالین کارگری(جافک)
دی ماه 1389   kargaranfa@gmail.com jafk1384.blogspot.com   

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه




جنبش کارگری ایران: وضعیت کلی و گرایش های رایج
دور جدیدی از بحث و جدل بر سر خصوصیات و نقش جنبش کارگری ایران در میان عناصر و گروه هایی که چپ و سوسیالیست خوانده می شوند، آغاز شده است. در این جدل، عملکرد کمیته های گوناگون و نیز تشکل های مستقل سندیکایی زیر ذره بین قرار گرفته است. اگر چند سال پیش، گروه ها و یا عناصر چپ اختلاف نظرهای شان با نحوه عمل تشکل های موجود و سیاست رهبران شان را مسکوت می گذاشتند و دهان را فقط برای تحسین و ستایش از آن ها باز می کردند، حالا شمشیر انتقاد را بیرحمانه بالای سر می چرخانند. چه عواملی باعث این تغییر رویه شده است؟ چه روحیه و انگیزه ای پشت جدل های امروز قرار دارد؟ مهم تر اینکه، مبارزه نظری و سیاسی کنونی باید چه سمت و سویی اتخاذ کند و به چه پرسش هایی پاسخ بگوید تا گرهی از کار باز کند و در خدمت به پیشروی و تکامل جنبش طبقه کارگر قرار بگیرد؟
آنچه پیش رو دارید چهارمین بخش از مجموعه ای است که به شکل فشرده به پرسش های بالا می پردازد. تلاش ما اینست که هر بخش در عین پیوستگی با بخش های دیگر، تا حدی خصلت مستقل هم داشته باشد. بر همین مبنا از همه رفقا و دوستان علاقمند به اظهار نظر و مطرح کردن دیدگاه های نقادانه خود در مورد این مجموعه دعوت می کنیم که منتظر انتشار همه بخش ها نشوند و نظرات خود را بر سر هر بخش در دسترس ما قرار دهند.
بخش چهارم:
باز هم درباره تشکیلات، نگرش طبقاتی و خط سیاسی
همانطور که بارها در مقالات خود خاطر نشان کرده ایم، ما معتقد به ارائه الگوهای از پیش تعیین شده تشکیلاتی برای جنبش های گوناگون منجمله جنبش کارگری نیستیم. مهم تر اینکه، فکر نمی کنیم یک عنوان یا فرم تشکیلاتی مثل «سندیکا» یا «شورا» همواره صاحب یک محتوای ثابت و یا ضامن منافع طبقه کارگر یا جمعی از کارگران خواهد بود. سندیکاها و شوراها نیز صحنه جدال ها و مبارزات گرایش ها و خطوط و سیاست های مختلف هستند و نقش و راستای کلی حرکت آن ها در مقاطعی می تواند در خدمت به منافع و خواسته های جزیی یا کلی طبقه کارگر باشد، و در مقاطعی دیگر در خدمت به منافع بورژوازی. نکته دیگر اینست که هر چند یک محدوده کلی برای تعریف سندیکا و شورا وجود دارد که مبتنی بر تجربیات انقلابی به ویژه در قرن بیستم و بازتاب آن در ادبیات مارکسیستی است، اما لزوما «سندیکا» مساوی با ظرف مبارزه صرفا اقتصادی ــ رفاهی کارگران، و «شورا» لزوما مساوی با ظرف مبارزه صرفا انقلابی آنان نیست. تجربه نشان داده که در مقاطعی، تشکل های سندیکایی می توانند تحت تاثیر فضای سیاسی شده جامعه و یا شکل گیری اوضاع انقلابی، اهداف و خواسته های سیاسی معینی را دنبال کنند که به واقع بیان اراده و عمل مشترک توده های زیر پوشش آن تشکل ها در آن مقطع مشخص باشد. برای مثال، سندیکای کارگران پروژه ای آبادان(1) در سال 1358 خواسته های سیاسی معینی در حمایت از مبارزات بر حق ستمدیدگان کرد و عرب و... در برابر رژیم جمهوری اسلامی مطرح کرد و یک جهت گیری آشکارا ضدامپریالیستی را به نمایش گذاشت. یا در همان دوران، شوراهای کارگری گوناگونی در گوشه و کنار کشور پا گرفت که خیلی شان صرفا خواسته های اقتصادی و رفاهی کارگران را تعقیب می کردند و حتی اگر خواهان مشارکت در امر مدیریت و سازماندهی محیط شغلی خود بودند، به مساله قدرت سیاسی و تعیین تکلیف با آن نزدیک نمی شدند.
در مورد تشکل های گوناگون و جایگاه هر یک در مبارزات طبقاتی و اجتماعی به اختصار می توان گفت که اگر یک استراتژی و نقشه انقلابی، نقش و ربط این تشکل ها به یکدیگر (خواه پایدار باشند و خواه موقتی) را مشخص نکند، صحبت از مفید و موثر بودنشان به یک بحث مجرد و بی فایده تبدیل خواهد شد. همانطور که بالاتر گفتیم از هر عنوانی می توان در خدمت به اهداف و منافع گوناگون طبقاتی استفاده کرد. حال می خواهد نام یک تشکل، حزب کمونیست باشد یا شورای کارگری و یا سندیکا. در انقلاب اجتماعی البته ما با انسان ها و عنصر آگاهی و فعالیت و ابتکار عمل سر و کار داریم و از این نظر شاید تشبیه گونه های مختلف سازمان یابی و سازماندهی انسان ها در فرایند یک انقلاب، به پیچ و مهره ها و اجزاء یک ماشین بزرگ چندان صحیح نباشد. اما این واقعیتی است که عملکرد توده های متشکل در سازمان های گوناگون (با همه تضادها و تفاوت هایی که میان این عملکردها در فرایند پیچیده و طولانی انقلاب بروز می کند) می تواند و باید توسط یک استراتژی و نقشه عمومی هماهنگ شود و در مسیر یک هدف واحد قرار بگیرد. در انجام این کار، حزب پیشاهنگ انقلابی نقش تعیین کننده ای بر عهده خواهد داشت.
اینک بگذارید به نکته ای بپردازیم که به مساله خط و سیاست و محتوای فعالیت ها مربوط می شود. بارها شنیده ایم که به محض به میان آوردن مساله اهداف اساسی و منافع درازمدت طبقه کارگر، کسانی ما را متهم می کنند که خواسته های مشخص و روز را از نظر دور می داریم و به فکر بهبود شرایط کار و زندگی کارگران و کاستن از بار مصائبی که سرمایه داری بر دوش آنان نهاده نیستیم. بارها دیده ایم که به محض تاکید کردن بر نقش تعیین کننده و بی برو و برگرد حزب پیشاهنگ انقلابی در سازماندهی یک انقلاب اجتماعی ریشه ای و رهبری امر رهایی نوع بشر، کسانی به ما خرده می گیرند که برای شکل های گوناگون تشکل مستقل کارگران و توده های ستمدیده ارزش و اهمیتی قائل نیستیم. اما این اتهامات و خرده گیری ها با واقعیت منطبق نیست. بحث ما اینست که هر یک از این مقوله ها، از رفرم و بهبود شرایط گرفته تا شکل های مختلف سازماندهی را باید در جای درستش قرار داد و ارتباط آن ها را با دورنما و اهداف اساسی انقلاب اجتماعی و ابزار مرکزی سازماندهی و هدایت این انقلاب مشخص کرد. مبارزه پیروزمندی که به اصلاح واقعی شرایط کار و معیشت توده های کارگر و سایر بخش های مردم بینجامد، در ایجاد همبستگی و اتحاد، دمیدن روحیه مبارزاتی، تقویت اعتماد به نفس و اتکاء به نیروی خود، و ایجاد فرصت و امکانات بیشتر برای پیشروی مبارزه، نقش موثری بازی می کند. ولی اگر نیرویی بخواهد به جای آگاه کردن، سازمان دادن و برانگیختن توده ها حول استراتژی انقلاب که کسب قدرت سیاسی در مرکز آن قرار دارد و گام تعیین کننده در مسیر رهایی است، مردم را به استراتژی رفرم در چارچوب نظام سرمایه داری و قدرت سیاسی موجود دعوت کند، مشتی وعده های فریبنده و یا حک و اصلاحاتی اینجا و آنجا نصیب توده ها خواهد کرد که اغلب ناپایدارند و با نخستین ضد حمله های حاکمیت پس گرفته خواهند شد. مبلغان استراتژی رفرم، عملا مهمترین دستاورد را نصیب حاکمان می کنند: برای آنان وقت می خرند تا قوای خود را جمع و نقاط ضعف خود را ترمیم کرده، یورش های مرگباری را علیه مقاومت ها و اعتراضات ستمدیدگان سازمان دهند.
یک واقعیت مهم دیگر در بحث از رفرم اینست که اصلاحات واقعی و پایداری که در وضعیت کار و معیشت توده ها و به طور کلی در روابط حاکم در جوامع طبقاتی حاصل شده، اغلب محصول جانبی جنبش های انقلابی بودند که قدرت سیاسی حاکم را مستقیما نشانه می گرفتند. در حقیقت، آن اصلاحات با زور مبارزات انقلابی به نظام حاکم تحمیل شده اند. این نکته ای است که مبلغان استراتژی رفرم (یا رفرمیست ها) مسکوت می گذارند. درست به همین ترتیب، اگر کسانی پیدا شوند و تحت این عنوان که «انقلاب کار توده هاست» یا «رهایی کارگران فقط به دست خودشان میسر خواهد شد» بخواهند ضرورت رهبری حزب پیشاهنگ انقلابی را (که بدون شک ظرف متشکل کردن همه توده های کارگر و حتی اکثریت آنان نیست) بر فرایند انقلاب اجتماعی نفی یا کمرنگ کنند، و برای به اصطلاح «خود ــ سازمانیابی» کارگران بدون در نظر گرفتن خط و سیاست و جهت گیری حاکم بر آن در هر مقطع، جایگاهی «مقدس» و ویژه قائل شوند، عملا در راه رهایی ستمدیدگان مانع تراشی خواهند کرد. چرا که خلاف قانونمندی تکامل و سازماندهی انقلاب اجتماعی، فرایند آگاهگری و راه و روش رها کردن ظرفیت انقلابی و ابتکار عمل مبارزاتی توده ها حرکت می کنند. بگذارید تحریک آمیز صحبت کنیم، حتی اگر در نتیجه یک تصادف تاریخی، قدرت سیاسی به دست توده هایی بیفتد که شکلی از «خود ــ سازمان یابی» را تجربه می کنند اما حرکت انقلابی شان محروم از رهبری حزب پیشاهنگ انقلابی است، فقط از یک چیز می توان مطمئن بود: شکست شان قطعی است! خواه بر اثر بی نقشه و دورنما بودن و ناتوانی در ترسیم استراتژی و تاکتیک های پیروزمند در برابر دشمنان طبقاتی داخلی و خارجی که نقشه مند عمل می کنند. خواه در نتیجه دنباله روی از محدودترین خواسته ها و نازل ترین افق مبارزاتی که معمولا به شکل سیاست های ناسیونالیستی و یا تبدیل مدرنیسم بورژوایی به کعبه آمال بروز می کند؛ یعنی تسلیم شدن به بورژوازی نوخاسته ای که لباس کارگری به تن کرده است.   
خلاصه کنیم، فرق است میان مبارزه بر سر خواسته های اصلاحی با رفرمیسم؛ میان مبارزه محقانه و خودانگیخته تریدیونیونی کارگران با تریدیونیونیسم. اگر اولی در جایگاه خود حائز اهمیت و ارزش و تاثیری است که بالاتر به آن اشاره کردیم، دومی فقط و فقط سد راه مبارزه طبقه کارگر و هدف رهایی نوع بشر از شر نظام طبقاتی می شود. بهانه هایی مانند «ضعیف بودن جنبش توده ای»، «تشکل یا آگاهی اندک کارگران»، «فقدان اوضاع انقلابی» و... تغییری در ماهیت رفرمیسم و تریدیونیونیسم نمی دهد و این پدیده ها را از یک دام به ابزاری برای کسب رهایی تبدیل نمی کند.*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) – برای آشنائی بیشتر با تاریخ سندیکای پروزه ای آبادان می توانید به بخش انتشارات جافک رجوع کنید.
* یک نمونه جدید از خلط مبحث در این مورد، مقاله ای است به قلم محمد قراگوزلو تحت عنوان «اتحادیه گرایی کلاسیک» که در سایت های مختلف منجمله افق روشن قابل دسترسی است. در بخش اول این نوشته، قراگوزلو به وضوح از تریدیونیونیسم دفاع می کند (که البته می توان آن را به دفاع از رفرمیسم هم تسری داد.) حرف قراگوزلو، دفاع از مبارزات برحق تریدیونیونی کارگران نیست بلکه از تریدیونیونیسم دفاع می کند. یعنی از یک گرایش بورژوایی و محافظه کارانه که کارگران را به خزیدن زیر پر و بال بورژوازی و چک و چانه زدن دائمی برای فروش بهتر نیروی کار، بی هیچ دورنمای انقلابی، دعوت می کند. در این مقاله که عمدتا در نقد «چه باید کرد» لنین است، چنین می خوانیم:  «در اوضاع غیر انقلابی و فقدان توازن قدرت میان دو قطب اصلی جامعه، این اتحادیه ها و سندیکاها هستند که قادرند به همان درجه یی که از بورژوازی امتیاز کسب می کنند به انکشاف مبارزه ی طبقاتی، سازمان دهی، تجربه، عمل، بهبود زنده گی و آگاهی کارگران یاری رسانند.... در این میان نکته ی مهم این است که تریدیونیونیسم نیز با وجود ماهیت غیرانقلابی خود شیوه یی از مبارزه ی طبقه ی کارگر را نماینده گی می کند که برای رسیدن به اهداف بعدی موجه، مفید و البته ضروری است...... تریدیونیونیسم چه به مثابه ی مکتب تمرین قابلیت و مرور توان مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا و چه در قالب هم بسته گی محدود و مبارزه ی صنفی کارگران، در سیر تطور شکل بندی سوسیالیسم و تیز کردن دندان های موش کور تاریخ حرکتی اجتناب ناپذیر است.» (تاکیدها از ما)    
---------------------------------------------------------------------
با درود.


این هفته به معرفی کتابی  بنام اسلحه، میکروب و فولاد، سرنوشت جوامع انسانی، می پردازیم.
........
اسلحه، میکروب و فولاد، سرنوشت جوامع انسانی،      
نویسنده:  جرد دایموند،
ترجمه حسن مرتضوی،تهران، نشر بازتاب نگار   
زبان كتاب: فارسی  
 قیمت: ۱۱۷۰۰۰ ریال  
سال انتشار: 1386 - دوره چاپ: 1    
   شمارگان : 2200  
تعداد صفحه:544      
ابعاد: وزیری      
                  نوع جلد: شومیز   موضوعات:
                    انسان - تاثیر محیط ، تکامل اجتماعی ، تمدن - تاریخ ، قوم شناسی - تاریخ
اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی کتابی است نوشته جرد دایموند، استاد جغرافیا و فیزیولوژی در دانشگاه کالیفرنیا، لس آنجلس. در سال ۱۹۹۸ این کتاب موفق به کسب جایزه پولیتزر و جایزه Aventis برای بهترین کتاب علمی شد. یک مستند تلویزیونی بر اساس این کتاب تولید شده و توسط انجمن جغرافیای ملی در ماه ژوئیه سال ۲۰۰۵ از شبکه پی بی اس پخش شد. این کتاب همچنین تحت عنوان اسلحه، میکروب و فولاد: تاریخی جامع از همه در ۱۳۰۰۰ سال گذشته منتشر شده است.
فصل بندی این كتاب پس از پیش ‌‌درآمد شامل چهار فصل با عناوین «از عدن تا كاخاماركا»، «پیدایش و گسترش تولید خوراك»، «از خوراك تا سلاح، میكروب و فولاد» و «دور دنیا در پنج فصل» و «آینده تاریخ بشر به منزله علم» است.
خلاصه
کتاب تلاشی است برای توضیح اینکه چرا تمدن‌های اوراسیا (به همراه شمال آفریقا) موفق به تسخیر و یا مقاومت در برابر دیگر تمدن‌ها شده‌اند، و در عین حال تلاش در رد اعتقادی می‌کند که سلطه اورآسیا را به برتری اروپایی‌ها و آسیایی‌ها از لحاظ اخلاقی‌، ذاتی، ژنتیکی و یا فکری نسبت می‌دهد. دایموند استدلال می کند که شکاف در قدرت و فن آوری بین جوامع انسانی ریشه در تفاوت‌های زیست محیطی دارد، تفاوت‌هایی که حلقه بازخورد مثبت آنها را تقویت می‌کند (به این معنا که برتری محیطی باعث پیشرفت تکنولوژی می‌شود و برتری تکنولوژی باعث پیشرفت‌‌های بیشتری می‌شوند که در جای خود پیشرفت بیشتری به دنبال می‌آورد). در مواردی که تفاوت های فرهنگی یا ژنتیکی به نفع اورآسیایی‌ها عمل کرده‌است (به عنوان مثال دولت متمرکز در چین ، و یا مقاومت ژنتیکی در برابر بسیاری بیماری‌ها در میان اورآسیای‌ها) ، این مزیت‌ها تنها به دلیل تأثیرات جغرافیایی به وجود آمده‌اند و در ژن اروپایی و آسیایی ریشه ندارند.
دایموند اشاره می کند که تقریبا تمام دستاوردهای بشری (علمی ، هنری ، معماری ، سیاسی ، و غیره) در قاره اورآسیا رخ داده است. مردم قاره های دیگر (جنوب صحرای آفریقا ، بومیان آمریکا ، بومیان استرالیا و گینه نو ، و ساکنین اصلی مناطق گرمسیری آسیای جنوب شرقی) ، به طور گسترده‌ای مغلوب و جا به جا شده‌اند و در برخی موارد فوق العاده --اشاره به بومیان آمریکا ، بومیان استرالیا و بومیان خوآسان جنوب آفریقا -- عمدتا از بین رفته‌اند. دلیل اولیه این سلطه اوراسیای‌ها برتری‌های نظامی و سیاسی آنها می‌باشد که خود ناشی از پیدایش زودهنگام کشاورزی در میان این اقوام پس از آخرین عصر یخ بوده‌است . دایموند در این کتاب دلایلی برای توضیح چنین توزیع نامتناسبی از قدرت و دست آوردها پیشنهاد می‌کند.
عنوان کتاب اشاره‌ای است به طرقی که به وسیله آنها اروپایی‌ها علیرغم تعداد نفرات کمتر ملتهای دیگر را مغلوب کرده و سلطه‌ی خود را حفظ کرده‌اند -- سلاح‌های برتر مستقیما منجر به برتری نظامی می‌شوند (اسلحه) ؛ بیماری های اروپایی و آسیایی جمعیت های بومی را تضعیف کرده و کاهش داده، باعث می‌شوند اعمال کنترل بر آنها راحت تر شود (میکروب) و دولت متمرکز ناسیونالیسم را ترویج داده و بستری برای سازمانهای قدرتمند نظامی به وجود می‌آورد (فولاد). کتاب از عوامل جغرافیایی استفاده می کند تا نشان دهد که چگونه اروپایی ها چنین تکنولوژی برتر نظامی‌ای تولید کرده‌اند و چرا بیماری‌هایی که اروپایی ها و آسیایی ها نسبت به آنها از حدی مصونیت برخوردار بودند جمعیت های بومی آمریکا را ویران کردند. اوراسیا پس از آخرین عصر یخ در حدود سال‌های ۱۳،۰۰۰-۱۵،۰۰۰ شانس برخورداری از ویژگی‌های مطلوب جغرافیایی ، اقلیمی و زیست محیطی را دارا بوده‌است.
دایموند دو مزیت زیست محیطی اوراسیا را دلایل اصلی توسعه زودهنگام کشاورزی در این منطقه در قیاس با سایر مناطق می‌داند. بعد از آخرین عصر یخ، با اختلاف زیادی، بهترین بذرهای وحشی و حیوانات رام شدنی تقریبا بزرگ (مانند بز، سگ و یا بزرگتر) در طبیعت اوراسیا یافت می‌شد. این امر مناسب‌ترین مواد اولیه را اختیار مبتکران اروپایی و آسیایی کشاورزی و به خصوص اهالی "آسیای جنوب غربی" (تقریبا بین النهرین و ترکیه) گذاشته بود. برتری در حیوانات رام‌شدنی عامل پر اهمیت‌تربود زیرا که مناطق دیگر حداکثر دو و اغلب هیچ حیوان دیگری در اختیار ساکنان خود نمی‌گذاشتند. مزیت دیگر اوراسیا در این است که محور شرقی-غربی آن یک منطقه بسیار وسیع با عرض جغرافیایی مشابه و در نتیجه آب و هوای متشابه تشکیل می‌دهد. در نتیجه ، برای مردم اورآسیا به مراتب ساده تر بود که شروع به استفاده از گیاهان و حیواناتی کنند که از قبل در سایر نقاط اوراسیا اهلی شده بودند. در مقابل ، محور شمالی-جنوبی آمریکا و تا حدی آفریقا به دلیل تنوع گسترده در آب و هوا مانع از گسترش اهلی کردن گیاهان و حیوانات در سراسر این قاره شد. حیواناتی و غلاتی که در مرکز آفریقا و یا آمریکا قابل پرورش هستند با جنوب این قاره‌ها بسیار متفاوت است.
از بذرهای وحشی قابل کشت، سرخپوستان ذرت را داشتند، اما این غله بر خلاف غلات اوراسیا مواد مغذی اندکی فراهم می کند و از آن مهمتر، می‌بایست یکی یکی کاشته شود -- کاری بسیار خسته کننده . لازم به ذکر است که بعد از آنکه به عنوان مثال در تمدن میسیسیپی در حدود سال ۱۰۰۰ م میزان کشاورزی به حدی رسید که محصول مازاد تولید شد، آنها زیستگاههای متراکم و تخصصی‌تری ساختند. اورآسیایی‌ها گندم و جو در اختیار داشتند، که سرشار از فیبر و مواد مغذی است و می تواند به راحتی با دست و به مقدار فراوان بذر افشانی شود. اورآسیایی ها از زمان‌های بسیار قبل تر مازاد عظیمی از مواد غذایی تولید می‌کردند که این امکان رشد جمعیت نمایی را به آن تمدن‌ها می‌داد. چنین رشدی منجر به تشکیل نیروی کاری بزرگتر و مخترعان ، صنعتگران و امثالهم شد. به علاوه غلات (که در اورآسیا یافت می‌شده‌است) می توانست بر عکس محصولات گرمسیری همچون موز برای طولانی مدت ذخیره شود.
در حالی که سرزمین‌های جنوب صحرای آفریقا عمدتا از پستانداران وحشی برخوردار بوده‌اند، اورآسیا بر حسب شانس بیشترین حیوانات بزرگ سربزیر (رام شدنی) را در سرتاسر جهان در اختیار دارد: اسب و شتر که می توانند به راحتی برای حمل و نقل بشر مهار می‌شوند، بز و گوسفند برای پوست، پوشاک، و پنیر ؛ گاو برای شیر و ورزا برای خیش زدن زمین و حمل و نقل و حیوانات خوش خیم مانند خوک ها و مرغ برای خوردن. آفریقایی ها، بر حسب تصادف جغرافیایی، با شیر، پلنگ و امثالهم طرف بوده‌اند. دایموند اشاره می کند که تنها جانورانی مفید برای استفاده بشر در گینه نو در واقغ از شرق آسیا آمده‌اند. اینها حدود ۵٬۰۰۰-۴،۰۰۰ سال پیش و هنگام گسترش استرانیزی به گینه نو وارد شده‌اند.
تاریخ مدرن
با اینکه موضوع اصلی کتاب این نیست، در آخر کتاب دایموند اجمالا به بررسی این نکته می‌پردازد که چرا قدرتهای مسلط در ۵۰۰ سال گذشته ساکنین غرب اروپا و نه آسیا (به ویژه شرق آسیا و چین) بوده‌اند. در مورد جنوب غرب آسیا دایموند جواب سوال را واضح می‌داند: استفاده طولانی مدت و گاها بیش از اندازه، اغلب مناطق جنوب غرب آسیا را بسیار خشک و غیر قابل کشت کرده بود و جنگل زدایی و دیگر فاجعه‌های زیست محیطی از این مراکز اولیه تمدن صحراهای کم آب و علفی ساخته بود که نمی‌توانستند به راحتی با سرزمین‌های حاصل‌خیز اروپا رقابت کنند. در مورد مناطق شرق آسیا، دایموند حدس می‌زند است که ویژگی های جغرافیایی این سرزمین‌ها باعث تشکیل امپراتوری بزرگ ، با ثبات و جدا افتاده‌ای شد که هیچ فشار خارجی قابل توجهی آن را تهدید نمی‌کرده‌است. این امر باعث تمرکز بیش از حد تصمیم‌گیری شده و نوعی خودکامگی بی‌رقابت را ایجاد کرده‌است که خود بعد از مدتی منجر به ایستایی جامعه و در مواردی (مانند اختراع اسلحه و کشتی‌های اقیانوس پیما) سرکوب تکنولوژی از سوی حاکمان شده‌است.  در اروپا وجود موانع طبیعی زیاد (مانند کوههای عظیم و خلیج ها) منجر به ایجاد دول ملی محلی رقیب شد. این رقابت کشورهای اروپایی را (با اینکه مانند چین توسط حاکمان خودکامه کنترل می‌شدند) تشویق به نوآوری کرد و از رکود فن آوری جلوگیری شد.
یک نکته قابل توجه: مطالعه این کتاب برای تعمیق درک از ماتریالیسم تاریخی و عوامل گوناگونی که در نحوه شکل گیری و تکامل جوامع بشری و ساختارهای اقتصادی ـ سیاسی ـ اجتماعی موثر بوده اند، بسیار مفید است. با این تاکید که در جنبش مارکسیستی معمولا بینشی رواج داشته که صرفا به یکی دو عامل مهم یا عمده توجه می کند و گرایش ها و ضدگرایش های مادی و فرهنگی دیگر و نقش تصادف و شانس در دگرگونی جوامع بشری (به ویژه در اعصار گذشته) را کم اهمیت یا نادیده می انگارد.
  تا هفته ای دیگر...
جمعی از فعالین کارگری(جافک)
دی ماه 1389
jafk1384.blogspot.com